تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نوروز خجسته باد یکشنبه 6 فروردین1391 3:23 بعد از ظهر

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است ------ در صحن چمن روی دل افروز خوش است 

از دی که بگذشت هر چه گویی خوش نیست ------ خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است 

نوروز خجسته باد 

وبلاگ شعر ایرانی سالی خوش و سرشار از موفقیت را برای همگان آرزو دارد.

موفق و موید و پیروز باشید.

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست - حافظ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 5:11 بعد از ظهر
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست ------ در رهگذری نیست که دامی  زِبلا نیست 

چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان ------ دنبال تو بودن گُنه از جانب ما نیست 

روی تو مگر آینه لطف اِلهیست ------ حقا که چنینست و درین روی و ریا نیست 

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم ------ مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست 

از بهر خدا زلف مَیارای که ما را ------ شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست 

باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز ------ در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست 

تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است ------ جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست 

دی میشُد و گفتم صنما عهد بجای آر ------ گفتا غلطی خواجه درین عهد وفا نیست 

گر پیر مغان مُرشد ما شد چه تفاوت ------ در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست 

عاشق چه کُند گر نکِشد بار مَلامت ------ با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست 

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی ------ جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست 

ای چنگ فرو برده بِخون دل حافظ ------ فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست 

غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی 

شاعر غزلسرای بزرگ ایران زمین 

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش 

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

در دِیر مغان آمد یارم قَدَحی در دست ------ مست از مِی ومِیخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا ------ وز قدّ بلند او بالای صنوبر پست

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست ------ و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گرغالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید ------ ور وسمه کمان کش گشت در ابروی او پیوست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست ------ وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

باز آی که باز آید عمر شدهء حافظ ------ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

بخدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم ------ برو ای طبیبم از سر، که دوا نمی پذیرم

همه عمر با حریفان بِنِشَستَمی و خوبان ------ تو بِخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که بِکار در نبندم ------ که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم

برو ای سِپَر ز پیشم که بِجان رسید پیکان ------ بگذار تا ببینم، که که میزند بِه تیرم  

نه نشاط دوستانم، نه فراغ بوستانم ------ بروید ای رفیقان، به سفر که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکاتِ خویشتن را ------ بِزبان خود بگویی که بِحُسن بینظیرم

تو بِخواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی ------ که نه من غُنوده ام دوش و نه مَردم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیرِ ناتوان را؟ ------ نظری کن ای توانگر، که به دیدنت فقیرم

اگرم چو عود سوزی، تن من فدای جانت ------ که خوشست عیش مَردم، به رَوایح عَبیرم

نه تو گفته ای که سعدی، نبرد ز دست من جان ------ نه به خاک پای مردان، چو تو میکُشی نمیرم

غزل از استاد سخن، سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم - مولوی دوشنبه 4 مرداد1389 8:11 بعد از ظهر

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم ------  بر گِرد حوالی گه آن خانه بگردیم

ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ------ ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم

آن خانه مردیست و در او شیر دلانند ------ از خانه مردی بگریزیم  چه مردیم

آنجا همه مستیست و برون مله خمار است ------ آنجا همه لطفیم و دگر جا همه دردیم

آنجا طرب انگیزتر از باده لعلیم ------ و اینجا بد  و،  رخ  زردتر از شیشه زردیم

آنجای به گرمی همه خورشید تموزیم ------  و اینجای به سردی همه چون بهمن سردیم

آنجا همه آمیخته چون شکر و شیریم ------ و اینجا همه آویخته در جنگ و نبردیم

آنجا شه شطرنج بساط دوجهانیم ------ و اینجا همه سرگشته تر از مهره نردیم

چرخی است که از آن چرخ چو یک برق بتابد ------ بر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
ای خدا از عاشقان خشنود باد - مولوی دوشنبه 31 خرداد1389 9:20 بعد از ظهر

ای خدا از عاشقان خشنود باد ------ عاشقان را عاقبت محمود باد

عاشقان را از جمالت عید باد ------ جانشان در آتشت چون عود باد

دست کردی دلبرا، در خون ما ------ جان ما ز این دست خون آلود باد

هر که گوید که خلاصش ده ز عشق ------ آن دعا از آسمان مَردود باد

 مَه کم آید مدتی در راه عشق ------ آن کمی عشق جمله سود باد

دیگران از مرگ مُهلت خواستند ------ عاشقان گویند نی نی زود باد

آسمان از دود عاشق ساخته ست ------ آفرین بر صاحب این دود باد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
روز بزرکداشت حکیم عمر خیام نیشابوری ۱۳۸۹ سه شنبه 28 اردیبهشت1389 10:54 بعد از ظهر
در کارگه کوزه گری رفتم دوش ------ دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش

ناگه یکی کوزه، برآورد خروش ------ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

روز بزرگداشت حکیم عمر خیام نیشابوری خجسته باد

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند - مولوی شنبه 18 اردیبهشت1389 8:5 بعد از ظهر

مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند ------ آنکه او دلش را برده ای جان هم غلامت میکند

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را ------ مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند

ای آسمانِ عاشقان ای جان جان عاشقان ------ حُسنَت میان عاشقان نَک دوستکامَت میکند

ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی ------ مه پاسبانی هر شبی برگرد بامَت میکند

آنکه او ز خاک ابدان کند مردود را کیوان کند ------ ای خاک تن وی دود دل بنگر کُدامت میکند

یک لحظه ات پَر میدهد یک لحظه لنگر میدهد ------  یک لحظه صحبت میکند یک لحظه شامَت میکند

یک می لرزاندت یک لحظه می خنداندت ------ یک لحظه مستَت میکند یک لحظه جامت میکند

چون مُهره ای در دست او، گه باده و گه مست او ------ این مُهره ات را بِشکَند والله تمامت میکند

گه آن بُوَد گه این بُوَد پایان تو تمکین بُوَد ------ لیکِن بدین تلوینها مقبول و رامَت میکند

تو نوح بودی مدتی، بودت قدم در شّدَتی ------ ماننده کشتی کنون بی پا و گامَت میکند

خامُش کن و حِیران نِشین، حیرانِ حیرت آفرین ------ پُخته سخن مردی ولی گفتار خامت میکند

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دو بیتی های باباطاهر عریان (1) شنبه 28 فروردین1389 1:3 بعد از ظهر

تنِ محنت کشی دِیرُم خدایا ------ بِبَندُم شال و می پوشم قَدَک را

دل حسرت کشی دِیرُم خدایا ------ بِنازُم گردشِ چرخ و فلک را

 

زِ شوق مسکن و دادِ غریبی ------ بِگردُم آب دریاها سراسر

به سینه آتشی دِیرُم خدایا ------ بشویُم هر دو دست بی نمک را

 

ته که ناخوانده ای علم سماوات ------ بی ته یارب، به بُستان، گُل نَرویا

ته که نابرده ای ره در خرابات ------ اگر رویا، کَسَش هرگز مَبویا

 

ته که سود و زیانِ خود ندانی ------ بی ته هر کس به خنده لب گشایه

به یاران کِی رسی هیهات، هیهات ------ رخش از خونِ دل، هرگز مَشویا

 

دِلی دِیرُم خریدار محبّت ------ کزو گرم است بازار محبّت

لباسی بافتُم بر قامت دل ------ ز پود مِحنَت و تار محبّت

دوبیتی ها از باباطاهر عریان

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نوروز سال 1389 شنبه 29 اسفند1388 11:46 بعد از ظهر
جشن باستانی نوروز و سال نو خجسته باد

وبلاگ شعر ایرانی سالی خوش و سرشار از موفقیت و شادکامی را برای همگان آرزو میکند.

موفق و موید و پیروز باشید.

دماوند

مدیر وبلاگ شعر ایرانی

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع - حافظ جمعه 28 اسفند1388 7:21 بعد از ظهر
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ------ شب نشین کوی سربازانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشمِ غم پرست ------ بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم بِمِقراض غمت بُبریده شد ------ همچنان در آتش مهر تو سوزام چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست ------ این دلِ زارِ نزارِ اشک بارانم چو شمع
بی جمال عالَم آرای تو تو روزم چون شبست ------ با کمال عشق تو در عین نُقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت ------ تا در آب عشقت گدازانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو ------ کِی شدی روشن بِگیتی راز پنهانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو ------ چهره بنما تا جان برافشانم چو شمع
در شب هجران، مرا پروانهء وصلی فرست ------ ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین ------ تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تُرا، حافظ عجب در سر گرفت ------ آتش دل کِی بِآب دیده بنشانم چو شمع
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد - حافظ جمعه 28 اسفند1388 7:20 بعد از ظهر
کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ------ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زِنهار ------ صد مُلکِ سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود اِیدِل ------ باشد که چو او بینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کِلکِ خیال انگیز ------ نقشش بِحَرام ار خود صورتگر چین باشد
جام مِی و خون دل هریک بِکسی دادند ------ در دایره قسمت اوضاع چِنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود ------ کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بِشد از خاطر ------ کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
وبلاگ شعر ایرانی دو ساله شد چهارشنبه 19 اسفند1388 3:37 بعد از ظهر
 

 وبلاگ شعر ایرانی دو ساله شد.

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پرسیدن فریدون نژاد خود را ز مادر دوشنبه 26 بهمن1388 2:8 بعد از ظهر

پرسیدن فریدون نژاد خود را ز مادر

چو بگذشت بر آفریدون دوهشت ------ از البرز کوه اندر آمد بدشت

بر مادر آمد پژوهید و گفت ------ که بگشای بر من نهان از نهفت

بگو مرمرا تا که بودم پدر ------ کیَم من به تخم از کدامین گوهر

چه گویم کیَم بر سر انجمن ------ یکی دانشی داستانی بزن

فرانک بدو گفت که ای نامجوی ------ بگویم ترا هر که گفتی بگوی

ازو من نهانت همی داشتم ------ چه مایه بِبَد روز بگذاشتم

پدرت آن گرانمایه مرد جوان ------ فدا کرد پیش تو روشن روان

ابر کتف ضحّاک جادو دو مار ------ برست و برآورد به ایران دمار

سر بابت از مغز پرداختند ------ مر آن اژدها را خورش ساختند

سرانجام رفتم سوی بیشهء ------ که کسرا نبود هیچ اندیشه ائی

یکی گاو دیدم چو خرّم بهار ------ سراپای او پُر ز رَنگ و نگار

نگهبان اوی پای کرده بکش ------ نشسته به پیش اندرون شاهفش

بدو دادمت روزگاری دراز ------  همی پروریدت ببر بر بناز

ز پستان آن گاوِ طاوس رنگ ------  برافراختی چون دلاور نهنگ

سرانجام از آن گاو و آن مرغزار ------ یکایک خبر شد سوی شهریار

ز بیشه بِبُردم ترا ناگهان ------  گریزان ز ایران و از خان و مان

بیآمد بکشت آن گرانمایه را ------ چنان بی زبان مهربان دایه را

تو بشناس کز مرز ایران زمین ------ یکی مرد بُد نام آو آبتین

ز تخم کیان بود و بیدار بود ------ خردمند و گرد بی آزار بود

ز طهمورثِ گرد بودش نژاد ------ پدر بر پدر بر همی داشت یاد

پدر بُد تُرا و مرا نیک شوی ------ نَبُد روز روشن مرا جز بدوی

چنان بُد که ضحّاک جادو پرست ------ از ایران بجان تو یازید دست

وز اِیوان ما تا بخورشید خاک ------ برآورد و کرد آن بلندی مغاک

فریدون برآشفت و بگشاد گوش ------ ز گفتار مادر برآمد بجوش

دلش پر ز درد و سرش پر زکین ------ بر ابرو ز خشم اندر آورد چین

چنین داد پاسخ بِمادر که شیر ------ نگردد مگر بِآزمون دلیر

کنون کردنی کرد جادو پرست ------ مرا بُرد باید بِشمشیر دست

بپویم بفرمان یزدان پاک ------ برآرم ز ایوان ضحّاک خاک

بدو گفت مادر که این رای نیست ------ ترا با جهان سر بِسر پای نیست

جهاندار ضحّاک با تاج و گاه ------ میان بسته فرمان او را سپاه

چو خواهد ز هر کشوری صد هزار ------ کمر بسته او را کند کارزار

جز اینست آئین پیوند و کین ------ جهانرا بِچشم جوانی مُبین

که هر کو نبیذ جوانی چشید ------ بگیتی جز از خویشتن را ندید

بد آن مستی اندر دهد سر بِباد ------ ترا روز جز شاد و خرّم مباد

ترا ای پسر پند من یاد باد ------ بجز گفت مادر دِگر باد باد

شعر از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی

شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
اندر زادن فریدون - فردوسی دوشنبه 28 دی1388 10:40 بعد از ظهر

اندر زادن فریدون

برآمد برین روزگاری دراز ------ که شد اژدهافش بتنگی فراز

خجسته فریدون ز مادر بزاد ------ جهان را یکی دیگر آمد نهاد

ببالید برسان سرو سهی ------ همی تافت زو فرّ شاهنشهی

جهانجوی با فرّ جمشید بود ------ بکردار تابنده خورشید بود

جهان را چو باران ببایستگی ------ روان را چو دانش بشایستگی

بسر همی گشت گردان سپهر ------ شده رام با آفریدون بمهر

همان گاوکش نام پرمایه بود ------ ز گاوان ورا برترین پایه بود

ز مادر جدا شد چو طاوس نر ------ بهر موی بر تازه رنگی دگر

شده انجمن بر سرش بخردان ------ ستاره شناسان و هم موبدان

که کس در جهان گاو چون آن ندید ------ نه از پیر سر کاردانان شنید

زمین کرد ضحاک پر گفت و گوی ------ بگرد زمین در همین جست وجوی

فریدون که بودش پدر آبتین ------ شده تنگ بر آبتین بر زمین

گریزان  و از خویشتن گشته سیر ------ برآویخت ناگاه در دام شیر

از آن روزبانان ناپاک مرد ------ تنی چند روزی بدو بازخورد

گرفتند و بردند بسته چو یوز ------ برو بر سر آورد ضحاک روز

خردمند مام فریدون چو دید ------ که بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانک بدش نام و فرخنده بود ------ بمهر فریدون دل آگنده بود

روان گشت و دل خسته از روزگار ------ همی رفت گریان سوی مرغزار

کجا نامور گاو پرمایه بود ------ که روشنده بر تنش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار ------ خروشید و بارید خون در کنار

بدو گفت کین کودک شیرخوار ------ ز من روزگاری بزنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر ------ وزین گاو نغزش بپرور بشیر

اگر باره خواهی روانم تراست ------ گروگان کنم جان بدآن کت هواست

پرستنده بیشه و گاو نغز ------ چنین داد پاسخ بدآن پاک مغز

که چون بنده بر پیش فرزند تو ------ بپاشم پذیرنده پند تو

فرانک بدو داد فرزند را ------ بگفتش بدو گفتنی پند را

سه سالش پدروار از آن گاوشیر ------ همی داد هشیوار زنهار گیر

نشد سیر ضحاک از آن جست جوی ------ شد از گاو گیتی پر از گفتگوی

دوان مادر آمد سوی مرغزار ------ چنین گفت با مرد زنهار دار

که اندیشه در دلم ایزدی ------ فراز آمدست از ره بخردی

همی کرد باید کز آن چاره نیست ------ که فرزند و شیرین روانم یکیست

ببرّم پی از خاک جادوستان ------ شوم با پسر سوی هندوستان

شوم ناپدید از میان گروه ------ مر این را برم تا به البرز کوه

بیآورد فرزند را چون نوند ------ چو غرّم ژیان سوی کوه بلند

یکی مرد دینی بدآن کوه بود ------ که از کار گیتی بی اندوه بود

فرانک بدو گفت کای پاک دین ------ منم سوگواری از ایران زمین

بدان کین گرانمایه فرزند من ------ همی بود خواهد سر انجمن

ببرّد سر و تاج ضحاک را ------ سپارد کمربند او خاک را

تُرا بود باید نگهبان اوی ------ پدروار لرزنده بر جان اوی

پذیرفت فرزند او نیک مرد ------  نیآورد هرگز بدو باد سرد

خبر شد بضحاک یک روزگار ------ از آن بیشه و گاو و آن مرغزار

بیآمد پر از کین چون پیل مست ------ مر آن گاو پر مایه را کرد پست

همه هر چه دید اندرو چار پای ------ بیفگند ازیشان به پردخت جای

سبک سوی خان فریدون شتافت ------ فراوان  پژوهید و کس را نیافت

به ایوان او آتش اند افگند ------ ز پای اندر آورد کاخ بلند

شعر از حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی

شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

نوشته شده توسط دماوند  | لینک ثابت |