بر چهره گل نسیم نوروز خوش است ------ در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که بگذشت هر چه گویی خوش نیست ------ خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
نوروز خجسته باد
وبلاگ شعر ایرانی سالی خوش و سرشار از موفقیت را برای همگان آرزو دارد.
موفق و موید و پیروز باشید.
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان ------ دنبال تو بودن گُنه از جانب ما نیست
روی تو مگر آینه لطف اِلهیست ------ حقا که چنینست و درین روی و ریا نیست
نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم ------ مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست
از بهر خدا زلف مَیارای که ما را ------ شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز ------ در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست
تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است ------ جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست
دی میشُد و گفتم صنما عهد بجای آر ------ گفتا غلطی خواجه درین عهد وفا نیست
گر پیر مغان مُرشد ما شد چه تفاوت ------ در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست
عاشق چه کُند گر نکِشد بار مَلامت ------ با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفی ------ جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
ای چنگ فرو برده بِخون دل حافظ ------ فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر غزلسرای بزرگ ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
در دِیر مغان آمد یارم قَدَحی در دست ------ مست از مِی ومِیخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا ------ وز قدّ بلند او بالای صنوبر پست
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست ------ و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گرغالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید ------ ور وسمه کمان کش گشت در ابروی او پیوست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست ------ وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
باز آی که باز آید عمر شدهء حافظ ------ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
بخدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم ------ برو ای طبیبم از سر، که دوا نمی پذیرم
همه عمر با حریفان بِنِشَستَمی و خوبان ------ تو بِخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
مده ای حکیم پندم که بِکار در نبندم ------ که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
برو ای سِپَر ز پیشم که بِجان رسید پیکان ------ بگذار تا ببینم، که که میزند بِه تیرم
نه نشاط دوستانم، نه فراغ بوستانم ------ بروید ای رفیقان، به سفر که من اسیرم
تو در آب اگر ببینی حرکاتِ خویشتن را ------ بِزبان خود بگویی که بِحُسن بینظیرم
تو بِخواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی ------ که نه من غُنوده ام دوش و نه مَردم از نفیرم
نه توانگران ببخشند فقیرِ ناتوان را؟ ------ نظری کن ای توانگر، که به دیدنت فقیرم
اگرم چو عود سوزی، تن من فدای جانت ------ که خوشست عیش مَردم، به رَوایح عَبیرم
نه تو گفته ای که سعدی، نبرد ز دست من جان ------ نه به خاک پای مردان، چو تو میکُشی نمیرم
غزل از استاد سخن، سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم ------ بر گِرد حوالی گه آن خانه بگردیم
ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ------ ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم
آن خانه مردیست و در او شیر دلانند ------ از خانه مردی بگریزیم چه مردیم
آنجا همه مستیست و برون مله خمار است ------ آنجا همه لطفیم و دگر جا همه دردیم
آنجا طرب انگیزتر از باده لعلیم ------ و اینجا بد و، رخ زردتر از شیشه زردیم
آنجای به گرمی همه خورشید تموزیم ------ و اینجای به سردی همه چون بهمن سردیم
آنجا همه آمیخته چون شکر و شیریم ------ و اینجا همه آویخته در جنگ و نبردیم
آنجا شه شطرنج بساط دوجهانیم ------ و اینجا همه سرگشته تر از مهره نردیم
چرخی است که از آن چرخ چو یک برق بتابد ------ بر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
ای خدا از عاشقان خشنود باد ------ عاشقان را عاقبت محمود باد
عاشقان را از جمالت عید باد ------ جانشان در آتشت چون عود باد
دست کردی دلبرا، در خون ما ------ جان ما ز این دست خون آلود باد
هر که گوید که خلاصش ده ز عشق ------ آن دعا از آسمان مَردود باد
مَه کم آید مدتی در راه عشق ------ آن کمی عشق جمله سود باد
دیگران از مرگ مُهلت خواستند ------ عاشقان گویند نی نی زود باد
آسمان از دود عاشق ساخته ست ------ آفرین بر صاحب این دود باد
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
ناگه یکی کوزه، برآورد خروش ------ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
روز بزرگداشت حکیم عمر خیام نیشابوری خجسته باد
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند ------ آنکه او دلش را برده ای جان هم غلامت میکند
ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را ------ مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند
ای آسمانِ عاشقان ای جان جان عاشقان ------ حُسنَت میان عاشقان نَک دوستکامَت میکند
ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی ------ مه پاسبانی هر شبی برگرد بامَت میکند
آنکه او ز خاک ابدان کند مردود را کیوان کند ------ ای خاک تن وی دود دل بنگر کُدامت میکند
یک لحظه ات پَر میدهد یک لحظه لنگر میدهد ------ یک لحظه صحبت میکند یک لحظه شامَت میکند
یک می لرزاندت یک لحظه می خنداندت ------ یک لحظه مستَت میکند یک لحظه جامت میکند
چون مُهره ای در دست او، گه باده و گه مست او ------ این مُهره ات را بِشکَند والله تمامت میکند
گه آن بُوَد گه این بُوَد پایان تو تمکین بُوَد ------ لیکِن بدین تلوینها مقبول و رامَت میکند
تو نوح بودی مدتی، بودت قدم در شّدَتی ------ ماننده کشتی کنون بی پا و گامَت میکند
خامُش کن و حِیران نِشین، حیرانِ حیرت آفرین ------ پُخته سخن مردی ولی گفتار خامت میکند
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی (غزلیات شمس)
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
تنِ محنت کشی دِیرُم خدایا ------ بِبَندُم شال و می پوشم قَدَک را
دل حسرت کشی دِیرُم خدایا ------ بِنازُم گردشِ چرخ و فلک را
زِ شوق مسکن و دادِ غریبی ------ بِگردُم آب دریاها سراسر
به سینه آتشی دِیرُم خدایا ------ بشویُم هر دو دست بی نمک را
ته که ناخوانده ای علم سماوات ------ بی ته یارب، به بُستان، گُل نَرویا
ته که نابرده ای ره در خرابات ------ اگر رویا، کَسَش هرگز مَبویا
ته که سود و زیانِ خود ندانی ------ بی ته هر کس به خنده لب گشایه
به یاران کِی رسی هیهات، هیهات ------ رخش از خونِ دل، هرگز مَشویا
دِلی دِیرُم خریدار محبّت ------ کزو گرم است بازار محبّت
لباسی بافتُم بر قامت دل ------ ز پود مِحنَت و تار محبّت
دوبیتی ها از باباطاهر عریان
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
وبلاگ شعر ایرانی سالی خوش و سرشار از موفقیت و شادکامی را برای همگان آرزو میکند.
موفق و موید و پیروز باشید.
دماوند
مدیر وبلاگ شعر ایرانی
روز و شب خوابم نمی آید بچشمِ غم پرست ------ بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم بِمِقراض غمت بُبریده شد ------ همچنان در آتش مهر تو سوزام چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست ------ این دلِ زارِ نزارِ اشک بارانم چو شمع
بی جمال عالَم آرای تو تو روزم چون شبست ------ با کمال عشق تو در عین نُقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت ------ تا در آب عشقت گدازانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو ------ کِی شدی روشن بِگیتی راز پنهانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو ------ چهره بنما تا جان برافشانم چو شمع
در شب هجران، مرا پروانهء وصلی فرست ------ ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین ------ تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تُرا، حافظ عجب در سر گرفت ------ آتش دل کِی بِآب دیده بنشانم چو شمع
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
وبلاگ شعر ایرانی دو ساله شد.
پرسیدن فریدون نژاد خود را ز مادر
چو بگذشت بر آفریدون دوهشت ------ از البرز کوه اندر آمد بدشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت ------ که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مرمرا تا که بودم پدر ------ کیَم من به تخم از کدامین گوهر
چه گویم کیَم بر سر انجمن ------ یکی دانشی داستانی بزن
فرانک بدو گفت که ای نامجوی ------ بگویم ترا هر که گفتی بگوی
ازو من نهانت همی داشتم ------ چه مایه بِبَد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمایه مرد جوان ------ فدا کرد پیش تو روشن روان
ابر کتف ضحّاک جادو دو مار ------ برست و برآورد به ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند ------ مر آن اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوی بیشهء ------ که کسرا نبود هیچ اندیشه ائی
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار ------ سراپای او پُر ز رَنگ و نگار
نگهبان اوی پای کرده بکش ------ نشسته به پیش اندرون شاهفش
بدو دادمت روزگاری دراز ------ همی پروریدت ببر بر بناز
ز پستان آن گاوِ طاوس رنگ ------ برافراختی چون دلاور نهنگ
سرانجام از آن گاو و آن مرغزار ------ یکایک خبر شد سوی شهریار
ز بیشه بِبُردم ترا ناگهان ------ گریزان ز ایران و از خان و مان
بیآمد بکشت آن گرانمایه را ------ چنان بی زبان مهربان دایه را
تو بشناس کز مرز ایران زمین ------ یکی مرد بُد نام آو آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود ------ خردمند و گرد بی آزار بود
ز طهمورثِ گرد بودش نژاد ------ پدر بر پدر بر همی داشت یاد
پدر بُد تُرا و مرا نیک شوی ------ نَبُد روز روشن مرا جز بدوی
چنان بُد که ضحّاک جادو پرست ------ از ایران بجان تو یازید دست
وز اِیوان ما تا بخورشید خاک ------ برآورد و کرد آن بلندی مغاک
فریدون برآشفت و بگشاد گوش ------ ز گفتار مادر برآمد بجوش
دلش پر ز درد و سرش پر زکین ------ بر ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ بِمادر که شیر ------ نگردد مگر بِآزمون دلیر
کنون کردنی کرد جادو پرست ------ مرا بُرد باید بِشمشیر دست
بپویم بفرمان یزدان پاک ------ برآرم ز ایوان ضحّاک خاک
بدو گفت مادر که این رای نیست ------ ترا با جهان سر بِسر پای نیست
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه ------ میان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر کشوری صد هزار ------ کمر بسته او را کند کارزار
جز اینست آئین پیوند و کین ------ جهانرا بِچشم جوانی مُبین
که هر کو نبیذ جوانی چشید ------ بگیتی جز از خویشتن را ندید
بد آن مستی اندر دهد سر بِباد ------ ترا روز جز شاد و خرّم مباد
ترا ای پسر پند من یاد باد ------ بجز گفت مادر دِگر باد باد
شعر از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
اندر زادن فریدون
برآمد برین روزگاری دراز ------ که شد اژدهافش بتنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد ------ جهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید برسان سرو سهی ------ همی تافت زو فرّ شاهنشهی
جهانجوی با فرّ جمشید بود ------ بکردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران ببایستگی ------ روان را چو دانش بشایستگی
بسر همی گشت گردان سپهر ------ شده رام با آفریدون بمهر
همان گاوکش نام پرمایه بود ------ ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاوس نر ------ بهر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان ------ ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چون آن ندید ------ نه از پیر سر کاردانان شنید
زمین کرد ضحاک پر گفت و گوی ------ بگرد زمین در همین جست وجوی
فریدون که بودش پدر آبتین ------ شده تنگ بر آبتین بر زمین
گریزان و از خویشتن گشته سیر ------ برآویخت ناگاه در دام شیر
از آن روزبانان ناپاک مرد ------ تنی چند روزی بدو بازخورد
گرفتند و بردند بسته چو یوز ------ برو بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دید ------ که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود ------ بمهر فریدون دل آگنده بود
روان گشت و دل خسته از روزگار ------ همی رفت گریان سوی مرغزار
کجا نامور گاو پرمایه بود ------ که روشنده بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار ------ خروشید و بارید خون در کنار
بدو گفت کین کودک شیرخوار ------ ز من روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر ------ وزین گاو نغزش بپرور بشیر
اگر باره خواهی روانم تراست ------ گروگان کنم جان بدآن کت هواست
پرستنده بیشه و گاو نغز ------ چنین داد پاسخ بدآن پاک مغز
که چون بنده بر پیش فرزند تو ------ بپاشم پذیرنده پند تو
فرانک بدو داد فرزند را ------ بگفتش بدو گفتنی پند را
سه سالش پدروار از آن گاوشیر ------ همی داد هشیوار زنهار گیر
نشد سیر ضحاک از آن جست جوی ------ شد از گاو گیتی پر از گفتگوی
دوان مادر آمد سوی مرغزار ------ چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه در دلم ایزدی ------ فراز آمدست از ره بخردی
همی کرد باید کز آن چاره نیست ------ که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرّم پی از خاک جادوستان ------ شوم با پسر سوی هندوستان
شوم ناپدید از میان گروه ------ مر این را برم تا به البرز کوه
بیآورد فرزند را چون نوند ------ چو غرّم ژیان سوی کوه بلند
یکی مرد دینی بدآن کوه بود ------ که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاک دین ------ منم سوگواری از ایران زمین
بدان کین گرانمایه فرزند من ------ همی بود خواهد سر انجمن
ببرّد سر و تاج ضحاک را ------ سپارد کمربند او خاک را
تُرا بود باید نگهبان اوی ------ پدروار لرزنده بر جان اوی
پذیرفت فرزند او نیک مرد ------ نیآورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد بضحاک یک روزگار ------ از آن بیشه و گاو و آن مرغزار
بیآمد پر از کین چون پیل مست ------ مر آن گاو پر مایه را کرد پست
همه هر چه دید اندرو چار پای ------ بیفگند ازیشان به پردخت جای
سبک سوی خان فریدون شتافت ------ فراوان پژوهید و کس را نیافت
به ایوان او آتش اند افگند ------ ز پای اندر آورد کاخ بلند
شعر از حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

