صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست ----- عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
بغنیمت شمر ای دوست دم عیسیِ صبح ----- تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلّم نه مَلَک را حاصل ----- آنچه در سرّسویدای بنی آدم ازوست
بحلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست ----- بارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد ----- خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ----- ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی برِ ما یکسان است ----- که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گربکند سیل فنا خانه دل ----- دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
از مواعظ استاد سخن سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک وبلندش
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد ----- گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز ----- گفتا ز ماهرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم ----- گفتا که شبروست او از راه ديگر آيد
گفتم که بو زلفت گمراه عالمم کرد ----- گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي کز باغ عشق خيزد ----- گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبرآيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت ----- گفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد ----- گفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد ----- گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سرآيد
غزل از خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي
شاعر بزرگ غزلسراي ايران زمين
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ائی ----- وی درد وای درمان من از من چرا رنجیده ائی
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من ----- لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ائی
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم ----- وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ائی
گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت ----- فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ائی
من سعدی درگاه تو عاشق بروی ماه تو ----- هستیم نیکوخواه تو ازمن چرا رنجیدا ائی
شعر از استاد سخن سعدی شیرازی (از قسمت ملحقات در کلیات سعدی)
شاعر بزرگ سخن سرای ایران زمین
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم ----- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم ----- باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر ----- که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را ----- به در غیر ببینی، ز در خویش برانم
من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم ----- نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن ----- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت ----- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم ----- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چَکانم به یاد لبِ لعلت ----- نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم ----- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
دیر آمدی ای نگار سرمست ----- زودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیر ----- چندانکه زدیم باز ننشست
از رای تو سر نمی توان تافت ----- وز روی تو در نمی توان بست
از پیش تو راه رفتنم نیست ----- چون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانان ----- بس توبه صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانی ----- در پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببرید ----- آسوده تنی که با تو پیوست
چشمت بکرشمه خون من ریخت ----- وز قتل خطا چه غم خورد مست؟
سعدی ز کمند خوبرویان ----- تا جان داری نمیتوان جست
ور سر ننهی در آستانش ----- دیگر چه کنی، دری دگر هست؟
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
یار با ما بی وفایی میکند ----- بی گناه از من جدایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا ----- جای دیگر روشنایی میکند
میکند با خویش خود بیگانگی ----- با غریبان آشنایی میکند
جو فروش است آن نگار سنگدل ----- با من او گندم نمایی میکند
یار من اوباش و قلاش است و رند ----- برمن او خود پارسایی میکند
ای مسلمانان بفریادم رسید ----- کان فلانی بی وفایی میکند
کشتی عمرم شکستست از غمش ----- ازمن مسکین جدایی میکند
آنچه با من میکند اندر زمان ----- آفت دور سمایی میکند
سعدی شیرین سخن در راه عشق ----- از لبش بوسی گدایی میکند
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ----- نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار ----- که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش ----- که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
طبیب عشق مسیحادمست و مشفق لیک ----- چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند ----- هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری ----- بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد ----- مگر دلالت این دولتش صبا بکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد ----- تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد
هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت ----- که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد
ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان ----- که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد
عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان ----- عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد
عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید ----- و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد
ز بس دعا که بکردم دعا شده است وجودم ----- که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد
سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی ----- مهم مس چه براید چو کیمیا نگذارد
چگونه بادش صورت به وفق فکر مصور ----- چگونه میشود انگور گر کف اش نفشارد
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند ----- بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی ----- وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو ----- از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او ----- نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ----- گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان ----- سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم ----- از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او ----- کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
صلاح از ما چه میجوئی که مستان را صلا گفتیم ----- بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ----- گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ----- بلایی کز حبیب آمد هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشائی پشیمانی خوری آخر ----- بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشادست، بس خجلت ببار آورد ----- که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید ----- جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ----- ز بد عهدیّ گل گویی حکایت با صبا گفتیم
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ----- همدم گل نیمشود یاد سمن نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف او ----- زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پر شکن ----- وه که دلم چه یاد آز آن عهدشکن نمیکند
دل بامید روی او همدم جان نمیشود ----- جان بهوای کوی او خدمت تن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی ----- گوش کشیده است از آن گوش بمن نمیکند
دی گله ئی ز طره اش کردم و از سر فسوس ----- گفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد ----- کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب ----- کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
کشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنیده پند ----- تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمیکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش