تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

ز آغار باید که دانی درست

سر مایه گوهران از نخست

 

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

بدآن تا توانائی آمد پدید

 

وزو مایه گوهر آمد چهار

برآورده بی رنج و بی روزگار

 

یکی آتشی بر شده تابناک

میان باد و آب از بر تیره خاک

 

نخستین که ز آتش زجنبش دمید

ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

 

وز آن پس ز آرام سردی نمود

ز سردی نمود همان باز تری فزود

 

چو این چار گوهر بجای آمدند

ز بهر سپنجی سرای آمدند

 

شعر از شاعر بزرگ حماسه سرای ایران زمین حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
 
ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد
چشم نرگس بشقایق نگران خواهد شد
 
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد
 
گر زمسجد به بخرابات شدم خرد مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
 
ایدل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
 
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
 
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که بباغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
 
مطربا مجلس انس است غزلخوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
 
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
 
غزل از شاعر غزلسرای ایران زمین حافظ شیرازی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 2:22 بعد از ظهر |
ای مه من ای بت چین ای صنم
لاله رخ و زهره جبین ای صنم
تا به تو دادم دل و دین ای صنم
بر همه کس گشته یقین ای صنم
من ز تو دوری نتوانم دیگر [جانم] وز تو صبوری نتوانم دیگر
(بیا حبیبم بیا طبیبم)
هرکه تو را دیده ز خود دل برید
رفته ز خود تا که رخت را بدید
تیر غمت چون به دل من رسید
همچو بگفتم که همه کس شنید
من ز تو دوری نتوانم دیگر [جانم] وز تو صبوری نتوانم دیگر
ای نفس انس تو احیای من
چون تویی امروزه مسیحای من
حالت جمعی تو پریشان کنی
وای به حال دل شیدای من
من ز تو دوری نتوانم دیگر [جانم] وز تو صبوری نتوانم دیگر
 
تصنیف بت چین
 
شعر : منسوب به علی اکبر شیدا
آهنگ : منسوب به علی اکبر شیدا
دستگاه : راست پنجگاه
خواننده : جناب استاد محمد رضا شجریان
حجم فایل : ۶۰۷۹ کیلو بایت
 
لینک دانلود :
 
 
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
 
من اگر کامروا گشتم خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند
 
هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد
که بر آن جور جفا صبر و ثباتم دادند
 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
 
اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
 
کیمیائی است عجب بندگی پیر مغان
خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند
 
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
 
حافظ شیرای (شاعر غزلسرای ایران زمین)
+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 10:51 بعد از ظهر |

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر (واژه دیگر در اینجا به معنی هرگز است) دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک ازو منغض شد چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او رابه طریقی خامش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید درین حکمت چه بود؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامتی کشتی نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی دچار آید.

 

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید           

معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است

 

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

 

فرق است میان آنکه یارش در بر

تا آنکه دو چشم انتظارش بر در

 

از گلستان استاد سخن سعدی باب اول در سیرت پادشاهان

 

+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 3:40 بعد از ظهر |
آمده ام که سر نهم
عشق تو را بسر برم
 
ور تو بگوئی از کرم
نی شکنم شکر برم
 
آمده ام چو عقل و جان
از همه دیده ها نهان
 
تا سوی جان و دیدگان
مشعله نظر برم
 
آن که ز خم تیر او
کوه شکاف میکند
 
پیش گشاد تیر او
وای مگر سپر برم
 
در هوس خیال او
همچو خیال گشته ام
 
وز سر رشک نام او
نام رخ قمر برم
 
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم
 
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم
 
من به کجا سفر برم
من به کجا سفر برم
 
شعر ازغزلیات مولانا
 
هم اکنون این شعر زیبای مولانا را با صدای طلائی استاد بی همتای آواز ایران حضرت استاد محمدرضا شجریان بشنوید. (از لینک زیر دانلود کنید.)
 
 
این آهنگ از آلبوم درخیال است با آهنگ سازی استاد مجید درخشانی
+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 1:50 بعد از ظهر |

قابل توجه بازدید کنندگان گرامی اشعار فارسی استاد شهریار در آینده نزدیک در وبلاگ قرار داده خواهد شد.

اینک شعر (یالان دنیا) از استاد شهریار

 

سنین بهره یئین کیم دیر؟

کیمینکی سن؟ ییه ن کیم دیر؟

سنه دوغری دئیه ن کیم دیر؟

(یالان دنیا یالان دنیا)

 

سنی فرزانه لر آتدی

قاپیب دیوانه لر توتدی

کیمی آلدی کیمی ساتدی

ساتان دنیا آلان دنیا

 

آتی ازل داغا سالدیق

یورلدوقجا دالی قالدیق

آتی ساتدیق اولاغ آلدیق

یهراولدی پالان دنیا

 

بیری آینا بیری پاس دیر

بیری آیدین بیری کاس دیر

گئجه طوی دیر سحر یاس دیر

گول آچدیقدا سولان دنیا

 

ایگیت لرین باشین یئیه ن

قوجالار بوز باشین یئیه ن

قبیر لرین داشین یئیه ن

ئوز یئنه قالان دنیا

 

نه قاندین کیم گول اکن دیر؟

کیم قیلیج تک قان توکن دیر؟

تیمور هله کوره کن دیر

چنگیز جانین آلان دنیا

 

یامان قورقو ییغیلایدین

طوفانلار دا بوغلایدین

نولیدی بیر داغیلایدین

بیزی درده سالان دنیا

 

چاتیب سندن کوچن کئچدی

اجل جامین ایچه ن کئچدی

اولان اولدی کئچن کئچدی

نه ایستیرسن اولان دنیا

 

بوغلایدین دوغان یئرده

دوغوب خلقی بوغان یئرده

اوغول نعشین اوغان یئرده

آنا زولفون یولان دنیا

 

قازانیب هی تالانیب سان

قالانیب هی جالانیب سان

ازلدن چالخالانیب سان

یئنه ده چالخالان دنیا   

 

ننه قارنی ایلک بئشیگون

قبرستانلیق سون دئیشگون

مه ایچه رین نه ائشیگون

قارانلیق بیر دالان دنیا

 

سنی بایقوشلار آلقشلار

ده لی ویرانه نی خوشلار

دولان عقله سنی بوشلار

ایچی بوشلار دولان دنیا

 

سنه قارونلار آللاندی

قیزیلدان تللی قالاندی

باتیب ظلماته قویلاندی

اولوب تللی تالان دنیا

 

اوجاق ایکن سونونموشسن

چاناق ایکن چونونموشسن

نه پیس قاری ننه ایمش سن

ناغیل! یالان! پالان دنیا

 

شعر از محمد حسین شهریار

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
بادی وزید و لانه خرد ی خراب کرد
بشست بامکی و فروریخت بر سری
 
لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی
افتد مرغکی و زخون سرخ شد پری
 
از ظلم رهزنی زرهی ماند رهروی
ازدستبرد حادثه ای  بسته شد دری
 
از هم گسست رشته عهد و مودتی
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری
 
فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست
وان خار رو خس فکنده شد آخر در آذری
 
ناچیز گشت آرزوی چند ساله ای
دور اوفتاد کودک خردی ز مادری
 
شعر از پروین اعتصامی
+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
 
خاک سیه بر سر او که از دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
 
هر که شدت حلقه در زود برد حقه زر
خاصه که درباز کنی محرم دروازه شود
 
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود
خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود
 
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
 
ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا
کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
 
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود
آنچه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود
 
شعر از مولانا (غزلیات شمس تبریزی)
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |
بود بقالی و وی را طوطیئی
خوش نوائی سبز گویا طوطیئی
 
در دکان بودی نگهبان دکان
نکته میگفتی با همه سوداگران
 
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
 
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه های روغن گل را بریخت
 
از سوی خانه بیآمد خواجه اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه وش
 
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
 
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بفال از ندامت آه کرد
 
ریش برمیکند و میگفت ای دریغ
کآفتاب نعمتم شد زیر میغ
 
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن ناتوان
 
هدیها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
 
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
 
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت
تا که باشد کاندار آید او بگفت
 
جولقی سربرهنه میگذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و تشت
 
طوطی اندر گفت آمد در زمان
بانگ بر درویش زد که هی فلان
 
از چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
 
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
 
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
 
شعر از مولانا (مثنوی معنوی دفتر اول)
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز  جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
 
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بهار پیدا نیست
 
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
 
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بگشایند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
 
ای دل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
 
رباعیات از حکیم عمر خیام نیشابوری
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
 
ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت
با من راه نشین باد مستانه زدند
 
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
 
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
 
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
 
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
 
ما بصد خرمن پند و اندرز ره چون نرویم
چون ره آدم خاکی بیکی دانه زدند
 
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
 
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 2:26 بعد از ظهر |
گفتار اندر ستایش خرد
 
کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندر خورد
 
بگو تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
 
خرد بهتر از هرچه ایزدت داد
ستایش خرد را به از راه داد
 
خرد  راهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
 
ازو شادمانی ازاویت غم است
ازویت فزونی ازویت کم است  
 
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
 
چه گفت آن هنرمند مرد خرد
که دانا ز گفتار او برخورد
 
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده خویش ریش
 
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه خواند ورا
 
ازوئی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد به بند
 
خرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم جان آن جهان نسپری
 
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جان است و آن را سپاس
 
سپاس تو گوش است و چشم و زبان
کزینت رسد نیک و بد بی گمان
 
خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود
 
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
از این پس بگو کآفرینش که بود
 
توئی کرده کردگار جهان
شناسی همه آشکار و نهان
 
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
 
بگفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی بهر کس بگوی
 
زهر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
 
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
 
شعر از شاهنامه حیکم ابوالقاسم فردوسی طوسی
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 3:2 بعد از ظهر |
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیاتست و چون برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
 
از دست و زبان که برآید     که از عهده شکرش به در آید؟
 
اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور
 
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
 
ور نه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
 
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.
پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.
 
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
 
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان این نظر داری؟
 
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. در ختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی به تربیتش نخل باسق گشته.
 
مقدمه گلستان از استاد سخن سعدی  
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |
ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
نیست گشتن لیک عمر جاودانی داشتن
 
عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن
علم را سرمایه بازارگانی داشتن
 
کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
 
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن
 
نا توانی را به لطفی خاطر آوردن بدست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
 
در مد این میهمان جغد گشتن یک شبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
 
صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن
 
شعر از پروین اعتصامی
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 12:29 بعد از ظهر |
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیها شکایت می کند
 
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
 
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
 
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
 
من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
 
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
 
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
 
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
 
آتست این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
 
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
 
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
 
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
 
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
 
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
 
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
 
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
 
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزیش دیر شد
 
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
 
شعر از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (کتاب مثنوی معنوی دفتر اول)
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 10:1 بعد از ظهر |
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
 
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود
 
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
 
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود
 
جاه و جلال من توئی ملکت و مال من توئی
آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود
 
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود
 
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود
 
بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود
 
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود
 
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود
 
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود
 
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود
 
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی تو بسر نمی شود
 
شعر از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (کتاب غزلیات شمس)
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
 
هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش از بهر چه آراست مرا
 
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
 
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
 
شعر از حکیم عمر خیام نیشابوری
 
 
 
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 2:42 بعد از ظهر |
یادباد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
 
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
 
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت بشرح آنچه بر او مشکل بود
 
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
 
دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم
خم میدیدم خون در دل و پا در گل بود
 
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
 
آه از این جور و تطاول که در این دامگه است
واه از آن عیش و تنغم که در آن محفل بود
 
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید و ولی دولت مستعجل بود
 
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود
 
شعر از حافظ شیرازی  
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 2:23 بعد از ظهر |
بنام خداوند بخشنده مهربان
 
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
 
خداوند نام وخداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
 
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
 
زنام و نشان و گمان برتر است
نگارنده برشده گوهر است
 
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
 
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
 
سخن هرچه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
 
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
 
ستودن نداند کس او را چو هست
 میان بندگی را ببایدت بست
 
خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشه سخت کی گنجد او
 
بدیت آلت و رای و جان و روان
ستود آفریننده را چون توان
 
به هستیش باشد که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
 
پرستنده باشی و جوینده راه
به فرمانها ژرف کردن نگاه
 
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
 
از این برتر سخن گاه نیست
به هستیش اندیشه را راه نیست
 
شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 0:9 قبل از ظهر |
دیباچه بوستان سعدی
 
بنام خداوند جان آفرین 
حکیم سخن در زبان آفرین
 
خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر
 
عزیزی که هر کز درش سربتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
 
 سر پادشاهان گردنفراز
به درگاه او بر زمین نیاز
 
نه گردنکشان را بگیرد بفور
نه عذرآوران را براند بجور
 
وگر خشم گیرد زکردار زشت
چو باز آمدی ماجرا درنوشت
 
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
 
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگان براند ز پیش 
 
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
 
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق 
 
وگر ترک خدمت کند لشگری
شود شاه لشگر کش از وی بری 
 
ولیکن خداوند بالا و پست
بعصیان در رزق بر کس نبست
 
دو کونش یکی قطره از بحر علم
گنه بیند و پرده پوشد بحلم
 
ادیم زمین سفره عام اوست
برین خوان یغما چه دشمن چه دوست       
 
شعر از استاد سخن سعدی
  
 
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 10:10 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ