برچسبها: سعدی
برچسبها: سعدی
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده است و روزی که گذشت
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
در دایره ای که آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا در نگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ هزار بار از تو بیچاره تر است
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دوران جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
هر ذره که در خاک زمینی بودست
پیش از من و تو تاج و نگینی بودست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم رخ خوب نازنینی بودست
در هر دشتی که لاله زاری بودست
از سرخی خون شهریاری بودست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالیست که بر رخ نگاری بودست
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید و از غره به سلخ
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
آنها که کهن شدند و اینها که نواند
هرکس به مراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفت من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری (درود و صد درود بر روان پاکش)
برچسبها: خیّام
«پیام گل»
به آب روان گفت گل کز تو خواهم
که رازی که گویم به بلبل بگویی
پیام ار فرستد پیامش بیاری
بخاک ار درافتد غبارش بشوئی
بگویی که ما را بود دیده بر ره
که فردا بیایی و ما را ببویی
بگفتا به جوی آب رفته نیاید
نیابی مرا گرچه عمری بجوئی
پیامی که داری به پیک دگر ده
به امید من هرگز این ره نپوئی
من از جوی چون بگذرم برنگردم
چو پژمرده گشتی تو دیگر نرویی
به فردا چه می افکنی کار امروز
بخوان آن کسی را که مشتاق اویی
بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد
ز بلبل خوشی و زگل خوبروئی
چو فردا شود دیگرت کس نبوید
که بیرنگ و بی بوی و چون خاک کوئی
دل از آرزو یک نفس بود خرم
تو اندر دل باغ چون آرزوئی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
تو مانند آبی که اکنون به جوئی
نکو کار شود تا توانی که دائم
نمانده است در روی نیکو نکوئی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد
چو گردون گردان کند تند خوئی
نبیند گه سختی و تنگدستی
ز یاران یکدل کسی جز دوروئی
شعر از بانوی شعر ایران پروین اعتصامی (درود و صد دورد بر روان پاکش و بلندش)
برچسبها: پروین اعتصامی
برچسبها: فردوسی
برچسبها: سعدی
برچسبها: سعدی

برچسبها: شهریار
برچسبها: خیّام
برچسبها: حافظ
برچسبها: حافظ
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باغ خلد خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید
غزل از شاعر بزرگ غزلسرای ایران حافظ شیرازی
برچسبها: حافظ
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند : یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد
علم چندانکه بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی برو کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که برو هیزم است یا دفتر
هر آن سری که داری با دوست در میان منه چه دانی وقتی که دشمن گردد وهر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.
رازی که نهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مران دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کس گفتن و گفتن که مگوی
ای ای سلیم آب ز سر چشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی
سخنی که در نهان باید گفت
که بر انجمن نشاید گفت
باب هشتم گلستان استاد سخن سعدی (در آداب صحبت۲)
برچسبها: سعدی
برچسبها: سعدی
برچسبها: حافظ
برچسبها: مولوی
برچسبها: مولوی
شعر یار قاصدی از استاد محمد حسین شهریار درود و صد دورد بر روان پاکش
سن یاریمین قاصدی سن
ایلش سنه چای دئمیشم
خیالینی گوندریب دی
بسکی من آخ وای دئمیشم
آخ گئجه لر یاتمامیشام
من سنه لای لای دئمیشم
سن یاتالی من گوزومه
اولدوزلاری سای دئمیشم
هر کس سنه اولدوز دئیه
اوزوم سنه آی دئمیشم
سندن سونرا حیاته من
شیرین دیسه زای دئمیشم
هر گوزه لدن بیرگول آلیب
سن گوزه له پای دئمیشم
سنین گون تک باتماغیوی
آی باتانا تای دئمیشم
ایندی یایا قیش دئییرم
سابق قیشا یای دئمیشم
گاه طویووی یاده سالیب
من ده لی نای نای دئمیشم
سونرا یئنه یاسه باتیب
آغلاری هایهای دئمیشم
اتک دولی دریا کیمی
گوز یاشیما چای دئمیشم
عمره سوره ن من قره گون
آخ دئمیشم وای دئمیشم
با سپاس بسیار از لطف جناب نعیم بابت دو بیتی که بنده نداشتم و ایشان لطف کرده و در نظرات وبلاگ قرار دادند با عرض خجسته باد به مناسبت فرا رسیدن جشن باستانی نوروز خدمت این هموطن بزرگوار و با آرزوی توفیق و سربلندی برای ایشان.
دماوند
مدیر وبلاگ
برچسبها: شهریار
برچسبها: فردوسی
برچسبها: سعدی

