تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ----- همدم گل نیمشود یاد سمن نمیکند

تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف او ----- زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند

چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پر شکن ----- وه که دلم چه یاد آز آن عهدشکن نمیکند

دل بامید روی او همدم جان نمیشود ----- جان بهوای کوی او خدمت تن نمیکند

پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی ----- گوش کشیده است از آن گوش بمن نمیکند

دی گله ئی ز طره اش کردم و از سر فسوس ----- گفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند

ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد ----- کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب ----- کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند

کشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنیده پند ----- تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمیکند

غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 27 آبان1387 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |

گر گویمت که سروی، سرو این چنین نباشد ----- ور گویمت که ماهی، مه بر زمین نباشد

گر درجهان بگردی، و آفاق درنوردی ----- صورت بدین شگرفی، در کفر دین نباشد  

لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت ----- تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد

صورت کنند زیبا، بر پرنیان و دیبا ----- لیکن بر ابروانش، سِحرِ مُبین نباشد

زنبور اگر میانش، باشد بدین لطیفی ----- حقّا که در دهانش، این اَنگبین نباشد

گوهر که در جهان را شاید که خون بریزی ----- با یار مهربانت، باید که کین نباشد

گر جان نازنینش، در پای ریزی ای دل ----- در کار نازنینان، جان نازنین نباشد

ور زانکه دیگری را، بر ما همی گزیند ----- گو برگزین که ما را، بر تو گزین نباشد

عشقش حرام بادا، بر یارِ سرو بالا ----- تر دامنی که جانش، در آستین نباشد

سعدی به هیچ علّت، روی از تو بر نپیچد ----- الّا گَرَش برانی، علّت جز این نباشد

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 6:55 بعد از ظهر |

حدیث عشق به طومار در نمی گنجد ----- بیان دوست به گفتار در نمی گنجد

سَماع اُنس که دیوانگان از آن مستند ----- به سمع مردم هشیار در نمی گنجد

میسّرت نشود عاشقی و مستوری ----- وَرَع به خانه خَمّار در نمی گنجد

چنان فراخ نشسته ست یار در دل تنگ ----- که بیش زحمت اغیار در نمی گنجد

تو را چنانکه تویی، من صفت ندانم کرد ----- که عرض جامه به بازار در نمی گنجد

دگر بصورت هیچ آفریده دل ندهم ----- که با تو صورت دیوار در نمی گنجد

خبر که میدهد امشب رقیبِ مسکین را؟ ----- که سگ به زاویهء غار در نمی گنجد

چو گل به بار بود همنشین خار بود ----- چو در کنار بود خار در نمی گنجد

چنان ارادت و شوق است در میان دو دوست ----- که سعی دشمنِ خونخوار در نمی گنجد

به چشم دل نظرت میکنم که دیدهء سر ----- ز برق شعلهء دیدار در نمی گنجد

ز دوستان که تورا هست جای سعدی نیست ----- گدا میان خریدار در نمی گنجد

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 6:29 بعد از ظهر |

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم ----- شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم

چو رنجور تن آید چو معجون نجاهیم ----- چو بیماران دل آید نگاریم و ندیمیم

طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ----- ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم

شتابید شتابید که ما بر سر راهیم ----- جهان در خور ما نیست که ما ناز و نعیمیم

غلط رفت غلط رفت که این نقش نه مائیم ----- که تن شاخ درختیست و ما باد نسیمیم

ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است ----- خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 8:20 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ