تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد ----- تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد

هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت ----- که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد

ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان ----- که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد

عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان ----- عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد

عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید ----- و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد

ز بس دعا که بکردم دعا شده است وجودم ----- که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد

سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی ----- مهم مس چه براید چو کیمیا نگذارد

چگونه بادش صورت به وفق فکر مصور ----- چگونه میشود انگور گر کف اش نفشارد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 4:48 بعد از ظهر |

آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند ----- بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند

اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی ----- وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند

پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو ----- از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او ----- نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ----- گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان ----- سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم ----- از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او ----- کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 5:3 بعد از ظهر |

صلاح از ما چه میجوئی که مستان را صلا گفتیم ----- بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ----- گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ----- بلایی کز حبیب آمد هزارش مرحبا گفتیم

اگر بر من نبخشائی پشیمانی خوری آخر ----- بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

قدت گفتم که شمشادست، بس خجلت ببار آورد ----- که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید ----- جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ----- ز بد عهدیّ گل گویی حکایت با صبا گفتیم

غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 5:1 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ