تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ائی ----- وی درد وای درمان من از من چرا رنجیده ائی

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من ----- لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ائی

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم ----- وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ائی

گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت ----- فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ائی

من سعدی درگاه تو عاشق بروی ماه تو ----- هستیم نیکوخواه تو ازمن چرا رنجیدا ائی

شعر از استاد سخن سعدی شیرازی (از قسمت ملحقات در کلیات سعدی)

شاعر بزرگ سخن سرای ایران زمین

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 26 بهمن1387 و ساعت 10:31 بعد از ظهر |
با دورد و احترامهای فراوان
قابل توجه بازدیدکنندگان ارجمند وبلاگ شعر ایرانی
فرم عضویت در پایین صفحه قرار دارد.
موفق و موید و پیروز باشید.
دماوند
مدیر وبلاگ شعر ایرانی  
+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 26 بهمن1387 و ساعت 10:12 بعد از ظهر |

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم ----- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم ----- باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر ----- که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را ----- به در غیر ببینی، ز در خویش برانم

من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم ----- نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن ----- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت ----- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم ----- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرَم از دیده چَکانم به یاد لبِ لعلت ----- نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم ----- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |

دیر آمدی ای نگار سرمست ----- زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر ----- چندانکه زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمی توان تافت ----- وز روی تو در نمی توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست ----- چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان ----- بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی ----- در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید ----- آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت بکرشمه خون من ریخت ----- وز قتل خطا چه غم خورد مست؟

سعدی ز کمند خوبرویان ----- تا جان داری نمیتوان جست

ور سر ننهی در آستانش ----- دیگر چه کنی، دری دگر هست؟

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

یار با ما بی وفایی میکند ----- بی گناه از من جدایی میکند

شمع جانم را بکشت آن بی وفا ----- جای دیگر روشنایی میکند

میکند با خویش خود بیگانگی ----- با غریبان آشنایی میکند

جو فروش است آن نگار سنگدل ----- با من او گندم نمایی میکند

یار من اوباش و قلاش است و رند ----- برمن او خود پارسایی میکند

ای مسلمانان بفریادم رسید ----- کان فلانی بی وفایی میکند

کشتی عمرم شکستست از غمش ----- ازمن مسکین جدایی میکند

آنچه با من میکند اندر زمان ----- آفت دور سمایی میکند

سعدی شیرین سخن در راه عشق ----- از لبش بوسی گدایی میکند

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 4:56 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ