تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من ------ سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو ------ و از چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بر درم و از هفت دریا بگذرم ------ چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ------ ای دیدن تو دین من و ای روی تو ایمان من

بی پا سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ------ سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم و از خویشتن پنهان شدم ------ ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ------ ای شاخه ها آبست تو ای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم میکشی یکدم به باغم میکشی ------ پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها و ای کان پیش از کانها ------ ای آن پیش از انها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی ------ اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد ------ در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وای آه تو همراه من ------ بربوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد زه ثقلی جدا ------ بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ------ ای فارغ از تمکین من ای برتر از  امکان من

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 29 تیر1388 و ساعت 5:1 بعد از ظهر |

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ------ واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن ------ وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها ------ وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی ------ گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن  گوشواره شاهدان هم صحبت عارض شده ------ آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما ------ فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی ------ چون قدر مرا ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه ات جایی رود وانگه تو را آنجا کشد ------ ز اندیشه بگذر چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

قفلی بُود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما ------ مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را ------ کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر ترا بشنو لسان الطیر را ------ دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ------ ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو 

تا کی دو شاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی ------ تاکی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو 

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مالها ------ هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی ------ یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بربام ما و در تاکی روی در خانه پر ------ نطق زبان ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 3:23 بعد از ظهر |

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند ------ مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند

در عشق گشتم فاشتر و از همگنان قلاشتر ------ و از دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر ------ خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

افسون مرا گوید کسی تو به زمن جوید کسی ------ بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند

ای آرزوی آروز آن پرده را بردار ز او ------ من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند

ای ابر خوش باران بیا و ای مستی یاران بیا ------- و ای شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پر گنج کن ------ نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر ------ و ای از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست ------ آنجا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو ------ وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو ------ وان یار و همدم رابگو مستان سلامت میکنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو ------ وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو ------ وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو ------ وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |

ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما ----- ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما 

ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما ----- جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما ----- آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما ----- پا وا مکش از کار ما! بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل! ----- وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای ما

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ