تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست ----- عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

بغنیمت شمر ای دوست دم عیسیِ صبح ----- تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلّم نه مَلَک را حاصل ----- آنچه در سرّسویدای بنی آدم ازوست

بحلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست ----- بارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد ----- خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست

غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ----- ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

پادشاهی و گدایی برِ  ما یکسان است ----- که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست

سعدیا گربکند سیل فنا خانه دل ----- دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

از مواعظ استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک وبلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 0:31 قبل از ظهر |

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ائی ----- وی درد وای درمان من از من چرا رنجیده ائی

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من ----- لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ائی

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم ----- وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ائی

گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت ----- فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ائی

من سعدی درگاه تو عاشق بروی ماه تو ----- هستیم نیکوخواه تو ازمن چرا رنجیدا ائی

شعر از استاد سخن سعدی شیرازی (از قسمت ملحقات در کلیات سعدی)

شاعر بزرگ سخن سرای ایران زمین

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 26 بهمن1387 و ساعت 10:31 بعد از ظهر |

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم ----- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم ----- باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر ----- که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را ----- به در غیر ببینی، ز در خویش برانم

من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم ----- نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن ----- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت ----- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم ----- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرَم از دیده چَکانم به یاد لبِ لعلت ----- نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم ----- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |

دیر آمدی ای نگار سرمست ----- زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر ----- چندانکه زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمی توان تافت ----- وز روی تو در نمی توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست ----- چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان ----- بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی ----- در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید ----- آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت بکرشمه خون من ریخت ----- وز قتل خطا چه غم خورد مست؟

سعدی ز کمند خوبرویان ----- تا جان داری نمیتوان جست

ور سر ننهی در آستانش ----- دیگر چه کنی، دری دگر هست؟

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

یار با ما بی وفایی میکند ----- بی گناه از من جدایی میکند

شمع جانم را بکشت آن بی وفا ----- جای دیگر روشنایی میکند

میکند با خویش خود بیگانگی ----- با غریبان آشنایی میکند

جو فروش است آن نگار سنگدل ----- با من او گندم نمایی میکند

یار من اوباش و قلاش است و رند ----- برمن او خود پارسایی میکند

ای مسلمانان بفریادم رسید ----- کان فلانی بی وفایی میکند

کشتی عمرم شکستست از غمش ----- ازمن مسکین جدایی میکند

آنچه با من میکند اندر زمان ----- آفت دور سمایی میکند

سعدی شیرین سخن در راه عشق ----- از لبش بوسی گدایی میکند

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 4:56 بعد از ظهر |

گر گویمت که سروی، سرو این چنین نباشد ----- ور گویمت که ماهی، مه بر زمین نباشد

گر درجهان بگردی، و آفاق درنوردی ----- صورت بدین شگرفی، در کفر دین نباشد  

لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت ----- تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد

صورت کنند زیبا، بر پرنیان و دیبا ----- لیکن بر ابروانش، سِحرِ مُبین نباشد

زنبور اگر میانش، باشد بدین لطیفی ----- حقّا که در دهانش، این اَنگبین نباشد

گوهر که در جهان را شاید که خون بریزی ----- با یار مهربانت، باید که کین نباشد

گر جان نازنینش، در پای ریزی ای دل ----- در کار نازنینان، جان نازنین نباشد

ور زانکه دیگری را، بر ما همی گزیند ----- گو برگزین که ما را، بر تو گزین نباشد

عشقش حرام بادا، بر یارِ سرو بالا ----- تر دامنی که جانش، در آستین نباشد

سعدی به هیچ علّت، روی از تو بر نپیچد ----- الّا گَرَش برانی، علّت جز این نباشد

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 6:55 بعد از ظهر |

حدیث عشق به طومار در نمی گنجد ----- بیان دوست به گفتار در نمی گنجد

سَماع اُنس که دیوانگان از آن مستند ----- به سمع مردم هشیار در نمی گنجد

میسّرت نشود عاشقی و مستوری ----- وَرَع به خانه خَمّار در نمی گنجد

چنان فراخ نشسته ست یار در دل تنگ ----- که بیش زحمت اغیار در نمی گنجد

تو را چنانکه تویی، من صفت ندانم کرد ----- که عرض جامه به بازار در نمی گنجد

دگر بصورت هیچ آفریده دل ندهم ----- که با تو صورت دیوار در نمی گنجد

خبر که میدهد امشب رقیبِ مسکین را؟ ----- که سگ به زاویهء غار در نمی گنجد

چو گل به بار بود همنشین خار بود ----- چو در کنار بود خار در نمی گنجد

چنان ارادت و شوق است در میان دو دوست ----- که سعی دشمنِ خونخوار در نمی گنجد

به چشم دل نظرت میکنم که دیدهء سر ----- ز برق شعلهء دیدار در نمی گنجد

ز دوستان که تورا هست جای سعدی نیست ----- گدا میان خریدار در نمی گنجد

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 6:29 بعد از ظهر |
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست ----- هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ ----- دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما، در طلب وصل دوست ----- حیف نباشد که دوست، دوستتر از جان ماست

دعوی عشاق را، شرع نخواهد بیان ----- گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار، قوت صبر است و عقل ----- عقل گرفتار عشق، صبر زبون هواست

دلشده پای بند، گردن جان در کمند ----- زَهره گفتار نه، کین چه سبب وان چراست؟

مالک مُلک وجود، حاکم ردّ و قبول ----- هرچه کند جور نیست ور تو بنالی جاست

تیغ برآر از نیام، زَهر برافکن به جام ----- کز قِبَلِ ما قبول، وز طرف ما رضاست

گر بنوازی بلطف، ور بگذاری بقهر ----- حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست

هرکه به جور رقیب، یا به جفای حبیب ----- عهد فراموش کند، مدعی بی وفاست

سعدی از اخلاق دوست، هر چه برآید نکوست ----- گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

غزل از سعدی شیرازی شاعر بزرگ ایران زمین

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود ----- وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من مانده ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازو ----- گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود

گفتم بنیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون ----- پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود

مَحمِل بدار این ساروان، تندی مکن با کاروان ----- کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان، من زَهر تنهایی چشان ----- دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم ----- چون مِجمَری پر آتشم سر دُخانم میرود

با آنهمه بیدادِ او وین عهدِ بی بنیاد او ----- در سینه دارم یادِ او یا بر زبانم میرود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین ----- کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

شب تا سحر می نَغنَوَم و اندرز کس می نشنوم ----- وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

گفتم بگریم تا اِبِل چون فروماند به گِل ----- وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

صبر از وصالِ یار من برگشتن از دلدار من ----- گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن ----- من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی، فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا ----- طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم میرود

غزل از سعدی شیرازی شاعر بزرگ ایران زمین

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |

 باب هشتم گلستان استاد سخن سعدی

 

- هر که با داناتر از خود جدل کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است

چون درآید مه از تویی بسخن

گرچه به دانی اعتراض مکن

 

هرکه با بدان نشیند نیکی نبیند

گر نشیند فرشته ای با دیو

وحشت آموزد و خیانت و ریو

از بدان نیکوی نیاموزی

نکند گرگ پوستین دوزی

 

- مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد. هرکه علم خواند عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.

 

 - از تن بیدل طاعت نیاید و پوست بی مغز بضاعت را نشاید.

 

- نه هر که در مجادله چست در معامله درست

 

بس قامت خوش که ریز چادر باشد

چون باز کنی مادر مادر باشد

 

- اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی.

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی

پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

 

- نه هر که بصورت نکوست سیرت زیبا دروست. کار اندرون دارد نه پوست.

توان شناخت بیک روز در شمایل مرد

که تا کجاش رسیدست پایگاه علوم

 

دلی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو

که خبث نفس نگردد بسالها معلوم

 

- هرکه با بزرگان ستیزد خون خود ریزد

 

خویشتن را بزرگ پنداری

راست گفتند : یک دو بیند لوچ

 

 زود بینی شکسته پیشانی

توکه بازی میکنی بسر با غوچ

 

- پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست.

 

جنگ و روز آوری مکن با مست

پیش سرپنجه در بغل نه دست

 

- ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست د هلاک خویش

 

سایه پرورده را چه طاقت آن

که رود با مبارزان بقتال

 

سست بازو بجهل میفکند

پنجه با مرد آهنین چنگال

 

- بی هنران هنرمند را نتوانند که ببینند همچنانکه سگان بازاری  سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد.

 

کند هر آینه غیبت حسود کوته دست

که در مقابله گنگش بود ربان مقال

+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |

ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام

ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام

 

سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای

ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام

 

تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختم

هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام

 

گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر؟

چشم امیدم به راه تا که که بیارد پیام  

 

دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ

مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام

 

 در همه عمرم شبی بی خبر از در درآی

تا شب درویش را صبح براید به شام

 

بار غمت میکشم وز همه عالم خوشم

گر نکند التفات یا نکند احترام

 

رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست

گر بکشد بنده ایم ور بنوازد غلام

 

ای که ملامت میکنی عارف دیوانه را

شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام

 

گو به سلام من آی با همه تندی و جور

وز من بیدل ستان جان به جواب سلام

 

 سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر

یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام

 

غزل از استاد سخن شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

دو هفته میگذرد کان مه دو هفته ندیدم

بجان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم

 

حریف، عهد مودت شکست و من نشکستم

خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم

 

به کام دشمنم ای دوست عاقبت بنشاندی

بجای خود که چرا پند دوستان نشنیدم

 

مرا به هیچ بدادی خلاف شرط محبت

هنوز با همه عیبت به جان و دل بخریدم

 

به خاک پای تو گفتم که تا تو دوست گرفتم

ز دوستان مجازی چو دشمنان برمیدم

 

قسم به روی تو گویم ازان زمان که برفتی

که هیچ روی ندیدم که روی درنکشیدم

 

ترا ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم

مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم

 

میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی

زهی خجالت مردم، چرا بسر ندویدم؟

 

شکر خوش است ولیکن حلاوتش تو ندانی

من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم

 

مرا رواست که دعوی کنم به صدق ارادت

که هیچ در همه عالم به دوست برنگزیدم

 

بنال مطرب مجلس، بگوی گفته سعدی

شراب انس بیاور که من نه مرد نبیدم

 

غزل از استاد سخن سعدی

 

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 7:16 بعد از ظهر |
متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد
 
مشو غّره بر حسن گفتار خویش
به تحسین نادان و پندار خویش
 

 
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دوسگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری بقناعت به از توانگری ببضاعت
 
روده تنگ بیک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
 

 
هر که در حال توانائی نکوئی نکند، در وقت ناتوانی سختی بیند
 
بد اختر تر از مردم آزار نیست
که رور مصیبت کسش یار نیست
 

 
هر چه زود برآید، دیر نپاید 
 
خاک مشرق شنیده ام که کنند
بچهل سال کاسه ای چینی
 
صد بروزی کنند در مردشت
لاجرم قیمتش همی بینی
 
مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد
و آدمی بچّه ندارد خبر و عقل و تمیز
 
 آنکه ناگاه کسی گشت بچیزی نرسید
وین بتمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز
 
آبگینه همه جا یابی، از آن قدرش نیست
لعل دشخوار بدست آید، از آنست عزیز
 

 
کارها بصبر برآید و مستعجل بسر درآید
 
بچشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
 
سمند بادپای از تک فروماند
شتربان همچنان آهسته میراند
 

 
نادان را به از خامشی نیست و گر این مصلحت بدانستی، که نادان نبودی
 
چون نداری کمال و فضل آن به
کهزبان در دهان نگه داری
 
آدمی را زبان فضیحه کند
جوز بی مغز را سبکساری
 
خری را ابلهی تعلیم میداد
بر او صرف کرده سعی دائم
 
حکیمی گفتش ای نادان چه گوشی
در این سودا بترس از لوم لائم
  
نیاموزد بهائم از تو گفتار
تو خاموشی بیاموز از بهائم
 
هر که تامل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش نا صواب
 
یا سخن آرای چو مردم بهوش
یا بنشین چون حیوانان خموش
 
از گلستان استاد سخن سعدی
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا بخلاف آن  کار کنی که عین صوابست.
 
حذر کن ز آنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
 
گرت راهی نماید راست چون تیر
ازو برگرد و راه دست چپ گیر
 

 
خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
 
درشتی و نرمی به هم دربهست
چو فاصد که جراح و مرهم نهست
 
درشتی نگیرد خردمند پیش
نه سستی که ناقص کند قدر خویش
 
نه مر خویشتن را فزونی نهد
نه یکباره تن در مذلت دهد
 
شبانی با پدر گفت ای خردمند
مرا تعلیم ده پیرانه یک پند
 
بگفتا نیکمردی کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیزدندان
 

 
بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هرکجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
 
اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
 

 
چو بینی در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن.
 
برو با دوستان آسوده بنشین 
چو بینی در میان دشمنان جنگ
 
و گر بینی که با هم یک زبانند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
 

 
دشمن چو از همه حیلتی فروماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه بدوستی کارهائی کند که هیچ دشمن نتواند.
 

 
خبری که دانی دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد
 
بلبلا مژده بهار بیار
خبر بد ببوم باز بگذار
 

 
هر که نصیحت خود رآی میکند او خود به نصیحتگری محتاجست.
 

 
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام رزق نهاده و آن دامن طمع گشاده. احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید.
 
الا تا نشنوی مدح سخنگوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد
 
که گر روزی مرادش بر نیاری
دو صد چندان عیوبت برشمارد
 
باب هشتم گلستان استاد سخن سعدی (در آداب صحبت)
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
من چون تو بدلبری ندیدم
گلبرگ چنین طری ندیدم
 
مانند تو آدمی در آفاق
ممکن نبود پری ندیدم
 
وین بوالعجبی و چشم بندی
در صنعت سامری ندیدم
 
با روی تو ماه آسمان را
امکان برابری ندیدم
 
لعلی چو لب شکر فشانت
در کلبه جوهری ندیدم
 
چون در دو رسته دهانت
نظم سخن دری ندیدم
 
مه را که خرد؟ که من بکرات
مه دیدم و مشتری ندیدم
 
وین پرده راز پارسایان
چندانکه تو می دری ندیدم
 
دیدم همه دلبران آفاق
چون تو بدلاوری ندیدم
 
جوری که تو می کنی در اسلام
در ملت کافری ندیدم
 
سعدی غم عشق خوبرویان
چندانکه تو می خوری ندیدم
 
دیدم همه صوفیان آفاق
مثل تو قلندری ندیدم
 
غزل از استاد بزرگ سخن سعدی شیرازی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت : نیکبخت آنکه خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت
 
مکن نماز بر آن هیچ کس که نکرد   
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد
 

 
موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی.
 
آنکس که به دینار و درم خیر نیندوخت
سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد
 
خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق چنان کن چو خدا با تو کرم کرد
عرب گوید : جد و لا تمنن فان الفائده الیک عائده یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز میگردد.
 
درخت کرم هرکجا بیخ کرد
 گذشت از فلک شاخ و بالای او
 
گر امیدواری کزو برخوری
بمنت منه اره بر پای او
 
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
زانعام و فضل او نه معطل گذاشتت
 
منت منه که خدمت سلطان کنی همی
منت شناس ازو که به خدمت بداشتت
 
باب هشتم گلستان استاد سخن سعدی (در آداب صحبت ۱)
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
از در درآمدی و من از خود بدر شدم
گفتی کزین جهان به جهان دگر شدم
 
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر نیامد و من بی خبر شدم
 
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
 
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
 ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
 
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی بسر شدم
 
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
 
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
 
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
 
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
 
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
 
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت 12:47 بعد از ظهر |

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر (واژه دیگر در اینجا به معنی هرگز است) دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک ازو منغض شد چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او رابه طریقی خامش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید درین حکمت چه بود؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامتی کشتی نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی دچار آید.

 

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید           

معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است

 

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

 

فرق است میان آنکه یارش در بر

تا آنکه دو چشم انتظارش بر در

 

از گلستان استاد سخن سعدی باب اول در سیرت پادشاهان

 

+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 3:40 بعد از ظهر |
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیاتست و چون برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
 
از دست و زبان که برآید     که از عهده شکرش به در آید؟
 
اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور
 
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
 
ور نه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
 
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.
پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.
 
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
 
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان این نظر داری؟
 
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. در ختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی به تربیتش نخل باسق گشته.
 
مقدمه گلستان از استاد سخن سعدی  
+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |
دیباچه بوستان سعدی
 
بنام خداوند جان آفرین 
حکیم سخن در زبان آفرین
 
خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر
 
عزیزی که هر کز درش سربتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
 
 سر پادشاهان گردنفراز
به درگاه او بر زمین نیاز
 
نه گردنکشان را بگیرد بفور
نه عذرآوران را براند بجور
 
وگر خشم گیرد زکردار زشت
چو باز آمدی ماجرا درنوشت
 
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
 
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگان براند ز پیش 
 
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
 
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق 
 
وگر ترک خدمت کند لشگری
شود شاه لشگر کش از وی بری 
 
ولیکن خداوند بالا و پست
بعصیان در رزق بر کس نبست
 
دو کونش یکی قطره از بحر علم
گنه بیند و پرده پوشد بحلم
 
ادیم زمین سفره عام اوست
برین خوان یغما چه دشمن چه دوست       
 
شعر از استاد سخن سعدی
  
 
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 10:10 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ