گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد ----- گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز ----- گفتا ز ماهرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم ----- گفتا که شبروست او از راه ديگر آيد
گفتم که بو زلفت گمراه عالمم کرد ----- گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي کز باغ عشق خيزد ----- گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبرآيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت ----- گفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد ----- گفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد ----- گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سرآيد
غزل از خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي
شاعر بزرگ غزلسراي ايران زمين
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ----- نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار ----- که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش ----- که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
طبیب عشق مسیحادمست و مشفق لیک ----- چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند ----- هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری ----- بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد ----- مگر دلالت این دولتش صبا بکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند ----- بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی ----- وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو ----- از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او ----- نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ----- گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان ----- سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم ----- از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او ----- کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
صلاح از ما چه میجوئی که مستان را صلا گفتیم ----- بدور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ----- گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ----- بلایی کز حبیب آمد هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشائی پشیمانی خوری آخر ----- بخاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشادست، بس خجلت ببار آورد ----- که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید ----- جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ----- ز بد عهدیّ گل گویی حکایت با صبا گفتیم
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ----- همدم گل نیمشود یاد سمن نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف او ----- زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پر شکن ----- وه که دلم چه یاد آز آن عهدشکن نمیکند
دل بامید روی او همدم جان نمیشود ----- جان بهوای کوی او خدمت تن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی ----- گوش کشیده است از آن گوش بمن نمیکند
دی گله ئی ز طره اش کردم و از سر فسوس ----- گفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد ----- کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب ----- کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
کشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنیده پند ----- تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمیکند
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش
ساقیا برخیز و در ده جام را ----- خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می برکفم نه تا ز بر ----- بر کشم این دلق ارزق فام را
گر چه بد نامیست نزد عاقلان ----- ما نخواهیم ننگ و نام را
باده در ده چند ازین باد غرور ----- خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من ----- سوخت افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود ----- کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوشست ----- کن دلم یکباره برد آرام را
ننگرد دیگر بسرو اندر چمن ----- هرکه دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ بسختی روز و شب ----- عاقبت روزی بیابی کام را
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
چرا چون لاله خونین دل نباشم ----- که با ما نرگس او سر گران کرد
شب تنهائیم در قصد جان بود ----- خیالش لطفهای بیکران کرد
کرا گویم که با این درد جانسوز ----- طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر من ----- صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست ----- که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت ----- که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی ----- که تیر چشم آن ابرو کمان کرد
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی ----- تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی ----- تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق ----- هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد ----- آنگه رسی بخویش که بیخواب و خور شوی
گر نور عشق حق بدل و جانت اوفتد ----- بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر ----- کز آب هفت بحر بیک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود ----- در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر ----- زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود ----- در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصالست حافظا ----- باید که خاک در گه اهل هنر شوی
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
کشتی نسشتگانیم ای باد شرطه برخیز ----- باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون ----- نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت ----- روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست ----- با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آیینه سکندر جام می است بنگر ----- تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد ----- دلبر که در کف او مومست سنگ خارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل ----- هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند ----- اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا
هنگام تنگدستی در عیش و کوش و مستی ----- کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ----- ساقی بده بشارت رندان پارسا را
در کوی نیک نامی ما را گذر نداند ----- گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
حافظ بخود نپوشید این خرقه می آلود ----- ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها
ببوی نافه کآخر صبا زان طره بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند ان رازی کزو سازند محفلها
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ایی برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت
این راهرا نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیشست در بدایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یکساعتم بگنجان در سایه عنایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قران ز بر بخوانی در چارده روایت
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح افزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه یی از نفحات نفس یار بیار
بوفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست بکوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آنرا که تو در عشرتی ای مرغ چمن
باسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه یی زان لب شیرین شکر بار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد بمیش رنگین کن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق بما داد
تا روی دراین منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود
بنیاد ازین شیوه رندانه نهادیم
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم
المنت لله که چو ما بی دل و دین بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع بخیالی ز تو بودیم چو حافظ
یارب چه گداهمت و شاهانه نهادیم
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باغ خلد خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید
غزل از شاعر بزرگ غزلسرای ایران حافظ شیرازی


