تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند به جا تا نربایند دگر

نا آمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه میکشیم نایند دگر

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

 

زان می که حیات جاودانیست بخور

سرمایه لذت جوانیست بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

سازنده چو آب زندگانیست بخور

 

 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر

پر باده لعل کن بلورین ساغر

کاین یکدم عاریت درین کنج فنا

بسیار بجویی و نیابی دیگر

 

ایام زمانه از کسی دارد ننگ

کو در غم ایام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

 

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

 

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله و چه یکروزه شویم

در ده تو به کاسه می از آن پیش که ما

درکارگه کوزه گران کوزه شویم

 

مائیم که اصل شادی و کان غمیم

سرمایه دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آئینه زنگ خورده و جام جمیم

 

من می نه زبهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

 

هر یک چندی یکی برآید که منم

با نعمت و باسیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین درآید که منم

 

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم

 

رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |

افسوس که نامه جوانی طی شد

وآن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم کی آمد کی شد

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

این عقل که در ره سعادت پوید

روزی صد بار خود ترا میگوید

دریاب تو این یکدم وقتت که نئی

آن ترّه که بدروند و دیگر روید

 

این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

 

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخورده است ترا

تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

 

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد

 

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم  ز می فروشان کایشان

به زان که فروشند چه خواهند خرید

 

رباعیات حیکم عمر خیام نیشابوری

+ نوشته شده توسط دماوند در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده است و روزی که گذشت

 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 

در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 

در دایره ای که آمدن و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ هزار بار از تو بیچاره تر است

 

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دوران جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی این است

 

هر ذره که در خاک زمینی بودست

پیش از من و تو تاج و نگینی بودست

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

کانهم رخ خوب نازنینی بودست

 

در هر دشتی که لاله زاری بودست

از سرخی خون شهریاری بودست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید

خالیست که بر رخ نگاری بودست

 

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید و از غره به سلخ

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

 

آنها که کهن شدند و اینها که نواند

هرکس به مراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم دیگر آیند و روند

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفت من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری (درود و صد درود بر روان پاکش)

+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
 
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
 
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نئی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
 
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
 
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی و ناپیدا شد
 
شعر از حکیم عمر خیام نیشابوری
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز  جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
 
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بهار پیدا نیست
 
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
 
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بگشایند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
 
ای دل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
 
رباعیات از حکیم عمر خیام نیشابوری
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
 
هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش از بهر چه آراست مرا
 
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
 
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
 
شعر از حکیم عمر خیام نیشابوری
 
 
 
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 2:42 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ