تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند ------ مستی زجامت میکنند مستان سلامت میکنند

در عشق گشتم فاش تر و از همگنان قلاش تر ------ و از دلبران خوش باش تر مستان سلامت میکنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر ------ خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

افسون مرا گوید کسی تو به ز من جوید کسی ------ بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او ------ من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند

ای ابر خوش باران بیا و ای مستی یاران بیا ------ و ای شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پر گنج کن ------ نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر ------ و ای از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

آن میر مه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو ------ وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند

 آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو ------ وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست ------ انجا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو ------ وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو ------ وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو ------ وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو ------ وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو ------ وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ------ ای زتو جانها اشنا مستان سلامت میکنند

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 10:58 بعد از ظهر |

دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من ------ سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو ------ و از چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بر درم و از هفت دریا بگذرم ------ چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ------ ای دیدن تو دین من و ای روی تو ایمان من

بی پا سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ------ سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم و از خویشتن پنهان شدم ------ ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ------ ای شاخه ها آبست تو ای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم میکشی یکدم به باغم میکشی ------ پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها و ای کان پیش از کانها ------ ای آن پیش از انها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی ------ اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد ------ در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وای آه تو همراه من ------ بربوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد زه ثقلی جدا ------ بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ------ ای فارغ از تمکین من ای برتر از  امکان من

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 29 تیر1388 و ساعت 5:1 بعد از ظهر |

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ------ واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن ------ وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها ------ وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی ------ گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن  گوشواره شاهدان هم صحبت عارض شده ------ آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما ------ فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی ------ چون قدر مرا ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه ات جایی رود وانگه تو را آنجا کشد ------ ز اندیشه بگذر چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

قفلی بُود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما ------ مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را ------ کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر ترا بشنو لسان الطیر را ------ دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ------ ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو 

تا کی دو شاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی ------ تاکی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو 

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مالها ------ هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی ------ یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بربام ما و در تاکی روی در خانه پر ------ نطق زبان ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 3:23 بعد از ظهر |

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند ------ مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند

در عشق گشتم فاشتر و از همگنان قلاشتر ------ و از دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر ------ خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

افسون مرا گوید کسی تو به زمن جوید کسی ------ بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند

ای آرزوی آروز آن پرده را بردار ز او ------ من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند

ای ابر خوش باران بیا و ای مستی یاران بیا ------- و ای شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پر گنج کن ------ نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر ------ و ای از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست ------ آنجا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو ------ وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو ------ وان یار و همدم رابگو مستان سلامت میکنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو ------ وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو ------ وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو ------ وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |

ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما ----- ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما 

ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما ----- جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما ----- آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما ----- پا وا مکش از کار ما! بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل! ----- وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای ما

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران و درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |

اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد ----- تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد

هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت ----- که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد

ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان ----- که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد

عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان ----- عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد

عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید ----- و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد

ز بس دعا که بکردم دعا شده است وجودم ----- که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد

سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی ----- مهم مس چه براید چو کیمیا نگذارد

چگونه بادش صورت به وفق فکر مصور ----- چگونه میشود انگور گر کف اش نفشارد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 4:48 بعد از ظهر |

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم ----- شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم

چو رنجور تن آید چو معجون نجاهیم ----- چو بیماران دل آید نگاریم و ندیمیم

طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ----- ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم

شتابید شتابید که ما بر سر راهیم ----- جهان در خور ما نیست که ما ناز و نعیمیم

غلط رفت غلط رفت که این نقش نه مائیم ----- که تن شاخ درختیست و ما باد نسیمیم

ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است ----- خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 8:20 بعد از ظهر |
معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا ----- کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد، از شومی شیطان شد ----- باز آن سلیمان شد، تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی ----- غمخواره یاران شد، تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی، هم عیش جدا کردی ----- نک سرده مهمان شد، تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه، زان مشعله خانه ----- هر گوشه چو میدان شد، تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش ----- عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا

شب رفت و صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد ----- خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا  

از دولت محزونان و از همت مجنونان ----- آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد ----- عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسه قارون شد ----- همکاسه سلطان شد، تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین، ز افسون لب شیرین ----- با نای در افغان شد، تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی، با آن همه بدبختی ----- نک موسی عمران شد، تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامشتی ----- نک یوسف کنعان شد، تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی، از بس که در آمیزی ----- تبریز خراسان شد، تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ----- ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد، کونین گلستان شد ----- اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ----- فرّتو فروزان شد، تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد ----- ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ----- این گاو چو قربان شد، تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد ----- این بود همه آن شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ----- اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت 8:34 بعد از ظهر |
آب زنید راه را هین که نگار می رسد ----- مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را ----- که از رخ نور بخش او نور نثار میرسد

چاک شده است آسمان، غلغله ایست در جهان ----- عنبر و مشک می دمد،  سنجق یار میرسد

رونق باغ میرسد، چشم و چراغ میرسد ----- غم بکناره میرود مه بکنار میرسد

تیر روانه میرود، سوی نشانه میرود ----- ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار میرسد

باغ سلام میکند، سرو قیام میکند ----- سبزه پیاده میرود، غنچه سوار میرسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند ----- روح خراب و مست شد، عقل خمار میرسد

چون برسی به کوی ما، خامشی است کوی ما ----- زآنکه ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت 2:28 بعد از ظهر |
نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد؟ ----- نشانی ده اگر یابیم و آن اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی، ز چشم ما نهان باشی ----- تو خود این را روا داری؟ و آنگه این روا باشد

نگفتی من وفا دارم وفا را من خریدارم ----- ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد

 بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب ----- دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من ----- چه باشد ای سر خوبان تنی که از سر جدا باشد

دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان ----- بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین ----- حذر کن ز آتش پر کین دل من گفت تا باشد

فرو بسته است تدبیرم، بیا ای یار شبگیرم ----- بپرس از شاه کشمیرم کسی را که آشنا باشد

خود او پیدا و پنهان است جهان نقش است و او جان است ----- بیندیش این چه سلطان است مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد ----- سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه دل را، دل آن توست، می دانی ----- هر آنچ هست در خانه از آن کد خدا باشد

قماشی که آن تو نبود برون انداز از خانه ----- درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری ترا ای تو دل عالم ----- مسلم گشت دلداری ترا وان دم ترا باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی ----- قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد ----- به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ----- ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر ----- بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |
یار ما دلدار ما، عالم اسرار ما ----- یوسف دیدار ما، رونق بازار ما

بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما ----- مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما

کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما ----- خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما

خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ----- ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما

دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما ----- سرمکش منکر مشو برده ای دستار ما

پس جوابم داد او که از توست این کار ما ----- هر چه گویی وا دهد چون صدا کهسار ما

گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما ----- زانک که را اختیار نبود ای مختار ما

گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما ----- هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما

گفتمش از ما ببر زحمت اخبار ما ----- بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما

هستی تو فخر ما هستی ما عار ما ----- احمد وصدیق بین در دل چون غار ما

می ننوشد هر می ای مست دردی خوار ما ----- خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما

چون نچسبد در لحد قالب مردارما ----- رسته گردد زین قفس طوطی طیار ما

خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما ----- بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما

گر به بستان بی تو ایم خار شد گلزار ما ----- ور به زندان با توایم گل بروید خار ما

گر در اتش با تو ایم نور گردد نار ما ----- ور به جنت بی توایم نار شد انوار ما

از تو شد باز سپید زاغ ما و سار ما ----- بس کن و دیگر مگو که این بود گفتار ما

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

+ نوشته شده توسط دماوند در چهارشنبه 3 مهر1387 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |

ای رونق هر گلشنی وای روزن هر خانه ای

هر ذره از خورشید تو تابنده چون در دانه ای

 

ای غوث هر بیچاره ای واگشت هر آواره ای

اصلاح هر مکاره ای مقصود هر افسانه ای

 

ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی

خواهم که یاران را دهی یک یاری ای یارانه ای

 

در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو

بی فیض شربتهای تو عالم تهی پیمانه ای

 

هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تو

و ای سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه ای

هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بود

بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه ای

 

ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نی

برگرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه ای

 

یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتی

در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه ای

 

اندیشه و فرهنگها دارد ز عشقت رنگها

شب تا سحرگه چنگها ماه ترا حنانه ای

 

عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریخته

در جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه ای

 

ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسی

بیدار میکنم بسی لیک از پی دانگانه ای

 

بقال با دوغ جانش مراقب لب خمش

تا روز بیدار و بهش بر گوشه دکانه ای

 

چون روز گردد می دود از بهر کسب و بهر کد

تا خشک نانه او شود مشتری ترنانه ای

 

ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشته

ای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه ای

 

 

امروز تشریف دهد تفهیم و تشریفت دهد

ترکیب ئ تالیفت دهد با عقل کل جانانه ای

 

خامش که تو زاین رسته ای ز این دامها برجسته ای

جان و دل اندر بسته ای در دلبر فتانه ای

 

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 11:20 بعد از ظهر |

 ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت میکنم

تو کعبه ای هر جا رو قصد مقامت میکنم

 

هر جا که هستی حاضرم از دور در ما ناظری

گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت میکنم

 

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم

 

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روز نیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت میکنم

 

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جاهلان هر مهجور تو جان را غلامت میکنم

 

من آینه دل را ز تو اینجا صقالی میدهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم

 

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

اینها چه باشد تو منی و این وصف عامت میکنم

 

ای دل نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر ترا

هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم

 

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر که از این جمله صور این دم کدامت میکنم

  

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته میشوی یک لحظه خامت میکنم

 

گر سالها ره میروی چون مهره ای در دست من

چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت میکنم

 

ای شه حسامالدین حسن میگوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت میکنم

 

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)

+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 7:39 بعد از ظهر |
خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا
دفع مده، دفع مده، ای مه عیار بیا
 
عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر، ای شه خمار بیا
 
پای تویی، دست تویی، هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی، جانب گلزار بیا
 
گوش تویی، دیده تویی و از همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا
 
از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا
 
روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شکر بار بیا
 
ای علم عالم نو، پیش تو هر عقل گرو 
گاه میا، گاه مرو، خیز به یکبار بیا
 
ای دل آغشته بخون، چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا
 
ای شب آشفته برو، و ای غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا
 
ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود، از ره دیوار بیا
 
از نفس نوح بیا، و ای هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا
 
ای مه افروخته رو، آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا
 
بس بود ای ناطق جان، چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان، بی دم و گفتار بیا
 
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (غزلیات شمس)  
+ نوشته شده توسط دماوند در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد

گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد

 

وگر به پیش من آید خیال یار که چونی

حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد

 

شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو

گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد

 

چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش

اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد

 

کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد

اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد

 

بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم

ز بهر ماهی جان را هزار بار چه کردم

 

من از قطار حریفان مهار عقل گسستم

به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد

 

اگر مهار گسستم وگر چه بار فکندم

یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد

 

دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین

دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد

 

انار شیرین گر خود هزار باشد و گر یک

چو شد یکی بفشردن دگر شما چه باشد

 

خمار و خمر یکی استی ولی الف نگذارد

الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد

 

چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید

در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (دیوان غزلیات شمس)

+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

بزیر آن درختی رو که او گلهای تر ارد

 

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر درد

 

ترازو گر نداری پس ترا، زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد

 

ترا بر در نشاند او به طراری که می آید

تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

 

به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد

 

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

 

بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد

 

بنه سرگر نمی گنجی، که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی گنجد ازان باشد که سر دارد

 

چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار

از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

 

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

 

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 

غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی 

+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 8:55 بعد از ظهر |
یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
 
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
 
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منگار مرا
 
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
 
حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی
روضه اومید تویی، راه ده ای یار مرا
 
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا
 
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
 
این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی، این همه گفتار مرا
 
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی 
 
 
 
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |
بود شاهی در زمانی پیش از این
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
 
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
 
یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک جان شاه
 
مرغ جانش در قفس چون می طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
 
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
 
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان و گرگ خر را در ربود
 
کوزه بودش آب می نآمد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
 
شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
 
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته ام درمانم اوست
 
هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و درّ و مرجان مرا
 
جمله گفتندش که جان بازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
 
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
 
گر خدا خواهد نگفتند از بَطَر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
 
ترک استثنا مرادم قَسوَتیست
نی همین گفتن که عارض حالتیست
 
ای بسی نآورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
 
هرچ کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
 
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
 
از قضا سرکنگبین صفرا نمود
روغن بادام خشکی می فزود
 
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچون نفت
 
شعر از دفتر اول مثنوی معنوی از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 9:39 بعد از ظهر |
تا من بدیم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
 
هر کجا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هرکجا مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
 
درها اگر بسته شود ز این خانقاه ششدری
آن ماه رو از لامکان سر در کند در رورنم
 
گوید سلام علیک هی آورده است صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم
 
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم
من نو بهارم آمدم تا خارها را برکنم
 
هرکس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم بادامها را روغنم
 
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
 
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن که آنجا هوا اینجا منم
 
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
 
هم کوه و عنقا تویی هم عروةالوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سر و سوسنم
 
افلاک پیشت سرنهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم ترا با دیگران چون آهنم
 
غزل از مولانا جلال الدبن محمد مولوی بلخی رومی
+ نوشته شده توسط دماوند در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 11:9 بعد از ظهر |
از خداوند ولی التّوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی ادبی
 
از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
 
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
 
مایده از آسمان در می رسید
بی صداع و بی فروخت و بی خرید
 
در میان قوم موسی چند کس
بی ادب گفتند کو سیر و عدس
 
منقطع شد نان و خوان آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان
 
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
 
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زلّها برداشتند
 
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمیست و کم نگردد از زمین
 
بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
 
زآن گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز
 
ابر برنآید پی منع زکات
وز زنا افتد و با اندر جهات
 
هرچه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی باکی و گستاخیست هم
 
هر که بی باکی کند در راه دوست
ره زن مردان شد و نامرد اوست
 
از ادب پر نور گشتست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
 
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات ردّ باب
 
از دفتر اول مثنوی معنوی از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی
+ نوشته شده توسط دماوند در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 9:49 بعد از ظهر |
عاشقان مستند و ما دیوانه ایم
عارفان شمعند و ما پروانه ایم
 
چون ندارم با خلایق الفتی
خلق پندارند ما دیوانه ایم
 
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پیمانه ایم
 
ظاهر سستی ما را خود مبین
در شکست نفس خود مردانه ایم
 
کس نگردد واقف اسرار ما
زانکه همچون گنج در ویرانه ایم
 
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی
+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
 
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
 
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
 
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم
 
گفت که تو کشته نه ای در طرف آغشته نه ای
پیش رخ زنده کن اش کشته و افکنده شدم
 
گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم و از همه برکنده شدم
 
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نی ام پیش نی ام امر ترا بنده شدم
 
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم
 
گفت مرا دولت نوراه مرو رنجه مشو
زآنک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
 
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
 
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
 
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
 
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
 
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
که آمد او در بر من با وی ماننده شدم
 
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم
که از نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
 
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
که از کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
 
شکر کند عارف حق که از همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
 
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بدم ز کنون یوسف زاینده شدم
 
از تو ای شهره قمر در من و در خود بنگر
که از اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
 
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
که از رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
 
غزل از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی
 
+ نوشته شده توسط دماوند در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |
آمده ام که سر نهم
عشق تو را بسر برم
 
ور تو بگوئی از کرم
نی شکنم شکر برم
 
آمده ام چو عقل و جان
از همه دیده ها نهان
 
تا سوی جان و دیدگان
مشعله نظر برم
 
آن که ز خم تیر او
کوه شکاف میکند
 
پیش گشاد تیر او
وای مگر سپر برم
 
در هوس خیال او
همچو خیال گشته ام
 
وز سر رشک نام او
نام رخ قمر برم
 
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم
 
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم
 
من به کجا سفر برم
من به کجا سفر برم
 
شعر ازغزلیات مولانا
 
هم اکنون این شعر زیبای مولانا را با صدای طلائی استاد بی همتای آواز ایران حضرت استاد محمدرضا شجریان بشنوید. (از لینک زیر دانلود کنید.)
 
 
این آهنگ از آلبوم درخیال است با آهنگ سازی استاد مجید درخشانی
+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 1:50 بعد از ظهر |
بود بقالی و وی را طوطیئی
خوش نوائی سبز گویا طوطیئی
 
در دکان بودی نگهبان دکان
نکته میگفتی با همه سوداگران
 
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
 
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه های روغن گل را بریخت
 
از سوی خانه بیآمد خواجه اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه وش
 
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
 
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بفال از ندامت آه کرد
 
ریش برمیکند و میگفت ای دریغ
کآفتاب نعمتم شد زیر میغ
 
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن ناتوان
 
هدیها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
 
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
 
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت
تا که باشد کاندار آید او بگفت
 
جولقی سربرهنه میگذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و تشت
 
طوطی اندر گفت آمد در زمان
بانگ بر درویش زد که هی فلان
 
از چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
 
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
 
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
 
شعر از مولانا (مثنوی معنوی دفتر اول)
+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیها شکایت می کند
 
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
 
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
 
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
 
من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
 
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
 
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
 
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
 
آتست این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
 
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
 
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
 
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
 
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
 
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
 
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
 
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
 
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزیش دیر شد
 
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
 
شعر از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (کتاب مثنوی معنوی دفتر اول)
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 10:1 بعد از ظهر |
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
 
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود
 
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
 
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود
 
جاه و جلال من توئی ملکت و مال من توئی
آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود
 
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود
 
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود
 
بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود
 
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود
 
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود
 
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود
 
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود
 
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی تو بسر نمی شود
 
شعر از مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی (کتاب غزلیات شمس)
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ