دل از من برد و روی از من نهان کرد ----- خدا را با که این بازی توان کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم ----- که با ما نرگس او سر گران کرد
شب تنهائیم در قصد جان بود ----- خیالش لطفهای بیکران کرد
کرا گویم که با این درد جانسوز ----- طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر من ----- صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست ----- که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت ----- که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی ----- که تیر چشم آن ابرو کمان کرد
غزل از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر بزرگ غزلسرای ایران زمین
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش
+ نوشته شده توسط دماوند در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت
5:57 بعد از ظهر |


