گر گویمت که سروی، سرو این چنین نباشد ----- ور گویمت که ماهی، مه بر زمین نباشد
گر درجهان بگردی، و آفاق درنوردی ----- صورت بدین شگرفی، در کفر دین نباشد
لعل است یا لبانت، قند است یا دهانت ----- تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد
صورت کنند زیبا، بر پرنیان و دیبا ----- لیکن بر ابروانش، سِحرِ مُبین نباشد
زنبور اگر میانش، باشد بدین لطیفی ----- حقّا که در دهانش، این اَنگبین نباشد
گوهر که در جهان را شاید که خون بریزی ----- با یار مهربانت، باید که کین نباشد
گر جان نازنینش، در پای ریزی ای دل ----- در کار نازنینان، جان نازنین نباشد
ور زانکه دیگری را، بر ما همی گزیند ----- گو برگزین که ما را، بر تو گزین نباشد
عشقش حرام بادا، بر یارِ سرو بالا ----- تر دامنی که جانش، در آستین نباشد
سعدی به هیچ علّت، روی از تو بر نپیچد ----- الّا گَرَش برانی، علّت جز این نباشد
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی (غزلیات)
درود و صد درود بر روان پاک و بلندش


