تبليغاتX
وبلاگ شعر ایرانی - سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم - سعدی

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم ----- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم ----- باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر ----- که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را ----- به در غیر ببینی، ز در خویش برانم

من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم ----- نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن ----- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت ----- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم ----- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرَم از دیده چَکانم به یاد لبِ لعلت ----- نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم ----- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

غزل از استاد سخن سعدی شیرازی

درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش

+ نوشته شده توسط دماوند در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |



Join 4Shared Now!





dahio! - Searching the web



وب وبلاگ