سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم ----- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم ----- باز گویم که عیان است، چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر ----- که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را ----- به در غیر ببینی، ز در خویش برانم
من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم ----- نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن ----- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت ----- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم ----- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چَکانم به یاد لبِ لعلت ----- نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم ----- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
درود و هزاران درود بر روان پاک و بلندش


