promosyon


وبلاگ شعر ایرانی

از در درآمدی و من از خود بدر شدم
گفتی کزین جهان به جهان دگر شدم
 
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر نیامد و من بی خبر شدم
 
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
 
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
 ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
 
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی بسر شدم
 
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
 
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
 
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
 
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
 
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
 
غزل از استاد سخن سعدی شیرازی
 

برچسب‌ها: سعدی
+ نوشته شده توسط دماوند در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت 12:47 بعد از ظهر |