promosyon


وبلاگ شعر ایرانی

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
ناگه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
 
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
 
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نئی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
 
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
 
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی و ناپیدا شد
 
شعر از حکیم عمر خیام نیشابوری

برچسب‌ها: خیّام
+ نوشته شده توسط دماوند در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |