اکنون که گل سعادتت پربار است (خیام)
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بهار پیدا نیست
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بگشایند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
ای دل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
رباعیات از حکیم عمر خیام نیشابوری
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۲:۵۴ ب.ظ توسط دماوند
|
بنام خداوند جان و خرد